نمي دانم که چرا چند وقتي است که از هر فيلم يا تئاتري تعريف و تمجيد مي شنوم، بعد از تماشاي آن ها از همه ي شنيده ها متعجب مي شوم و شک مي کنم که آيا گوش هاي من ديگر درست نمي شوند يا واقعا اين حرف ها گفته شده اند.
البته يک جورهايي مطمئنم اشکال از من نيست و دلايل زيادي براي ارائه ي چنين نظراتي وجود دارند، از جمله پايين آمدن سطح سليقه ها، راضي شدن به تماشاي هر چيزي براي سرگرم شدن، عدم داشتن دل و جرئت براي انتقاد از نام هاي بزرگ و بدتر از آن اگر منتقدي هم وجود داشته باشد، با ترس از اينکه مبادا اگر با اکثريت موافق، مخالف شود، هزاران صفت نادرست به او نسبت دهند.
يکي از نمايش هايي که از همين چند روز پيش حسابي روي زبان ها افتاده و بليطش هم مانند کارهاي قبلي کارگردانش سخت پيدا مي شود، زمستان 66 است. با لطف يکي از دوستان بالاخره بليط گيرمان آمد و از آنجا که نمايشنامه را از قبل خوانده بودم و دوست داشتم و به خاطر همان نام کارگردان و بازيگران خوبش، راضي شدم تا براي اولين بار روي زمين به تماشاي نمايشي بنشينم، ولي در پايان از اين تصميم پشيمان شدم.
از همان ابتدا از طراحي صحنه و لباس هاي بازيگران خوشم نيامد. اول فکر کردم که نمک هاي ريخته شده در صحنه سطحي است که فرش و موکتش جمع شده و لباس هاي بازيگران هم به نظر مي رسيد که بدون فکر انتخاب شده و هر کي هر چه دلش ميخواست پوشيده بود. وقتي کسي مثل من که در آن تاريخ اصلا در دنيا نبوده، بايد با ديدن صحنه و لباس ها به آن دوران برود و متاسفانه نه آن زمين گچي که بعدا فهميدم برف است، برايم حال و هواي زمستاني ايجاد کرد و نه لباس ها مرا به ياد 20-25 سال قبل انداخت.
بازي هاي رويا افشار و آيدا کيخايي رو دوست داشتم. اما صحنه هاي مربوط به اين دو آن قدر طولاني و گاهي بدون هيچ هدف خاصي بود که تقريبا کشش نمايشي از بين رفته بود و من بارها به ساعتم نگاه مي کردم تا نمايش زودتر تمام شود.
باران کوثري را از وقتي در زير پوست شهر ديدم دوست دارم، اما او بار ديگر ثابت کرد که هر چقدر در سينما تواناست، در تئاتر خوب ظاهر نمي شود و در زمستان 66 هم مانند سگ سکوت و منهاي دو ضعيف ترين بازيگر نمايش بود، البته اگر بی انصاف نباشم در آخرین کار پیشرفت داشت، هر چند که باز هم به پای بازی های سینمایی اش نمی رسید.
اين را قبول دارم که هر نمايش يا فيلمي بايد امضاي کارگردان را داشته باشد، اما نمي دانم که شيوه ي کارگرداني يکسان و بدون کوچکترين تغييري در چند نمايش جزو همين امضاهاست يا خير! نمونه هايي مثل تکرار، ويدئو پروجکشن يا شعارهاي سياسي که هر چند شايد در اين فضاي بسته جسورانه باشد، اما مونولوگ هاي شخصيت پروانه بسيار تبليغي بودند و به نظر مي آمد که کارگردان چنين شعارهايي را براي پوشاندن تمام نقض ها و عدم خلاقيت ها به کار مي گيرد و مطمئنم چنين نکاتي باعث مي شود تا خيلي ها براي نمايش سر و دست بشکنند و از آن تعريف کنند.
نکته ي آزاردهنده ي ديگري که مدتي زياديست در سالن هاي تئاتر مي بينم، خنده هاي بي پايان و مداوم تماشاگران بر سر هر موضوع و ديالوگي است که در نهايت باعث يک لبخند مي شود، تا جايي که بقيه ي ديالوگ ها شنيده نمي شود و بايد آن را از بغل دستي ات که او هم يا در حال خنديدن بوده و يا از خنده ي ديگران چيزي نشنيده، بپرسي. مي دانم که همه ي ما آنقدر افسرده ايم که به دقيقه اي براي خنديدن نياز داريم، اما خنديدن بيجاي تماشاگران آن هم مثلا از نوع خاص(!) لذت تمايشاي حتي بهترين نمايش و فيلم را از بين مي برد. احتمالا همين افراد هستند که با تعريف هايشان باعث مي شوند تا ما در صف هاي شلوغ گيشه الاف بمانيم و دو ساعت بعد با نارضايتي برگرديم!
در هر صورت اگر از قبل نمايشنامه را خونده ايد، تماشاي آن را توصيه نمي کنم. کاش نمايشنامه ي اوليه بدون هيچ تغييري و در سادگي بيشتر اجرا مي شد.