دست های دارچینی من.

می دانم که روزی زنگ این در را می زنی، به خانه ام می آیی. به اتاقم  می روی و بر تنها صندلی اتاقم می نشینی.
می خواهی برایم هزاران داستان تعریف کنی که دستم را بر دهانت می گذارم و می گویم باید کمی منتظرم بمانی، همان طور که من سال ها منتظرت ماندم.
می خندی و از من می خواهی تا انگشتان کوچکم چسبیده بر دهانت بماند. من هم دستانم را می کشم و می روم و تو را بدون آن ها باقی می گذارم.
به آشپزخانه می روم و کتری آب جوش را از روی گاز بر می دارم تا چای دم بکشد، انگار که می دانستم تو می آیی. چوب های دارچین را تکه تکه می کنم و در قوری می اندازم. چای که دم کشید، آن را در دو لیوان بزرگ می ریزم. می خواهم سمت اتاق بیایم که تو را روبرویم می بینم. عظر دارچین چنان تو را به آشپزخانه کشانده است که گویی سال هاست چنین عطری به مشامت نخورده و با آن غریبه شده ای.با چشمانم می گویم که چای بردار. اما تو می گویی که نه چای می خواهی و نه هیچ چیز دیگری،تنها انگشتان دارچینی من کافی است تا به انتهای دنیا برسی.

اما روزها می گذرد و تو هنوز نیامده ای و من آن قدر می نشینم و برای خودم چای دارچین می ریزم تا تمام وجودم معظر به آن شود و آن وقت است که می گویی دست ها برایت کم هستند.

آدم بزرگ ها.

سوم دبستان بودم. همه ي بچه هاي مدرسه موظف بودند تا مقنعه ي سفيد و مانتوي طوسي بپوشند. اما من با مقنعه ي مشکي از خانه خارج مي شدم و به ابتداي کوچه ي مدرسه که مي رسيدم، مقنعه ي سفيد را سرم مي کردم. وقتي هم که مدرسه تعطيل مي شد، براي برگشت به خانه همين کار را مي کردم. چندباري هم با همان مقنعه ي مشکي به مدرسه رفتم و با برخورد جدي ناظم بداخم مواجه شدم. اما بي فايده بود. من هيچ جوره حاضر به پوشيدن مقنعه سفيد نبودم.
در کنار دبستان من، هنرستاني بود که توجهم هميشه جلب دخترانش بود که  موهايشان را فرق از وسط باز مي کردند و بخشي از بلندي اش از پشت مقنعه ي مشکي مي آوردند و با آن مانتوهاي آبي نفتي از بغل چاک خورده سر کوچه مي ايستادند و سرخوشانه مي خنديدند. خيلي هايشان را بارها با پسرهايي ديده بودم که تا نزديکي هنرستان با آن ها مي آمدند، در حالي که واژه ي "پسر" براي من و همکلاسي هايم در نهايت در شعرهاي بچگانه اي خلاصه مي شد که با کلمات ديگري چون پتو و تخت همراه بود.
براي من آن دخترهاي هنرستاني چيزي شبيه به نماد بزرگسالي بودند. دخترهايي که زيباتر و کامل تر بود از دخترهاي دبستاني بودند، لباس فرمشان بهتر از من بود، حتما اگر پسري تا نزديکي مدرسه  با آن ها مي آمد دوستشان داشت و چون هميشه خرت و پرت زيادي با خود حمل مي کردند، احتمالا پرمشغله بودند و به زودي هم مي توانستند کاري براي خود دست و پا کنند.
و همه ي اين ها باعث مي شد تا نه سالگي و کودک بودن باعث کسالت من شود. براي بزرگ شدن عجله کنم. مقنعه ي مشکي بپوشم تا شايد مردم خيابان و همسايه ها نفهمند من هنوز در حال يادگيري جدول ضرب هستم.
وقتي مي شنيدم که کسي مي گفت بيست يا بيست و پنج ساله دارد، فکر مي کردم براي خودش کسي است و چيزهايي در زندگي دارد که يک دختر نه ساله حتي نمي تواند خوابش را ببيند. گذشتن از بيست سالگي براي من به معناي شکستن موانع موفقيت و رسيدن به آن بود و همين بود که شوق زود بزرگ شدن را در من ساخت.
حالا بيست و دو ساله ام. حتي دو سال از آن سن رويايي گذشته ام. اما اگر از قبل پي مي بردم که بزرگ شدن يعني هيچ و همين بي اتفاقي و رکود باعث تلخ تر بودنش مي شود، هيچ گاه براي رسيدن به آن، ميان بر نمي زدم و حداقل کودکي ام را مثل يک کودک مي گذراندم. و اصلا شايد همين افکار من بود تا باعث شد من از لحاظ فيزيکي زودتر از بقيه ي همسن و سال هايم رشد کنم.
  هيچ وقت نمي دانستم که روزي بنشينم و در وصف خيالات خام کودکانه ام بنويسم و به تصورات شکست خورده ام پوزخند بزنم.
در بيست و دو سالگي مي دانم، چهره اي که واقعي است را ديگر کسي زيبا نمي داند، لباسي که طرح فلان طراح نيست نمي تواند خوب باشد، پسري که حتي تو را در تمام شهر مي گرداند لزوما دليل بر اين نيست که تو را دوست داشته باشد، دختري هم که با تو همه ي را شهر زيرپا مي گذارد، فقط کافي است تا چهارچرخ تيز پيدا کند، معناي رابطه ها چيزي بيشتر از همان شعري که دبستاني ها مي خواندند نيست و داشتن خرت و پرت، کار کردن و خستگي نمي تواند جز عده اي محدود را به موفقيت برساند.
اين ما هستيم، کساني که اسم "آدم بزرگ" را روي خودمان گذاشته ايم. روزي مي رسد که بزرگتر از امروز مي شويم و از روزهايي که فقط در آن ها درجا زديم، حتي خاطره اي براي پوزخند زدن هم نداريم!

می آیند...خاطره می سازند...می روند!

در یکی از مراکز خرید در حال تماشای ویترین مغازه ها هستم که شخصی آشنا را از دور می بینم. کمی شک دارم، اما معمولا در تشخیص کسی که حتی یک بار هم او را دیده باشم اشتباه نمی کنم، چه برسد به اینکه یکی از آن هایی بوده باشد که خاطرات زیادی با او داشته ام. جلوتر می روم. برای یک لحظه وقتی مرا می بیند تعجب می کند، انگار که او هم شک کرده باشد که من همانی هستم که او می شناخت یا نه. ولی واکنش بعدیمان کاملا قابل پیش بینی بود. یکدیگر را بغل می کنیم و اصلا برایم اهمیتی ندارد که حسابی قدبلندتر از من است و آنجا هم یک محیط عمومی است و حتما در نظر بقیه عمل جلفی است!. بعد از احوالپرسی های همیشگی از هم می پرسیم که چه شد خودمان و بقیه را گم کردیم و هیچ کداممان از یکدیگر خبری نداریم. بهانه های بیخودی می آوریم که می دانیم خودمان نیز باورشان نداریم اما تنها چون بعد از چند سالی همدیگر را می بینیم، به این رسم دروغ هایمان را باور می کنیم. می گوید چه قدر بزرگ و ساده (!) شده ای، دیگر شباهتی به دختری می شناخت ندارم و برای همین شک کرده بود که دوست قدیمی اش را می بیند یا نه، اما لبخندم همانی هست که بود، از همان لبخندهای تقلبی که زیاد تحویل دوستانم می دهم.
شماره های جدید هم را می گیریم و با اشتیاق قول می دهیم تا دیداری دوباره داشته باشیم.
بعد از اینکه می رود، به این فکر می کنم که حتی کمتر از نصف آدم هایی که در گذشته می شناختم، برایم نمانده اند. از آن هایی گرفته که با آن ها چندین سال در مدرسه درس خواندم، آن هایی که بارها با هم به سفر رفتیم، تا آن مجازی هایی که برایم هزاربار بهتر از دوستان حقیقی بودند. دوستانی داشتم که فقط دوست نبودیم بلکه درست مثل یک خانواده با یکدیگر زندگی می کردیم، اما دیگر چیزی نمانده تا حتی چهره هایشان از نظرم محو شود. خیلی از دوستانم را خودم خط زدم و مسلما خیلی وقت ها خط زده شدم و بعضی ها هم بی دلیل از دست رفتند، ممکن است ناگهان پیدا شوند، اما طولی نمی کشد به همان ناکجاآباد گمشده ها برمی گردند، انگار تاریخ انقضای دوستیشان گذشته باشد و برگشتشان دیگر طعم خوشایندی نمی دهد.
به آن هایی فکر می کنم که هر روز، یعنی دقیقا هر روز، می دیدمشان، ولی دیگر نیستند، بدون اینکه حتی کوچکترین مشکلی بینمان به وجود آمده باشد. شاید یک روز همزمان تصمیم گرفتیم که دیگر سراغ یکدیگر را نگیریم و همین می شود از هم بی خبر می مانیم.
و چقدر سخت است وقتی از چنین آدم هایی تنها برایت چند اسم و چند داستان بی سر و ته باقی می ماند تا به یاد آوردنشان بدانی که در اعماق گذشته ت چند روز شادی هم داشته ای، همان روزهای شادی که باعث می شوند تا به امروز سرپا بمانی.
وقتی کسی می رود و دیگر نیست، مثل این می ماند بخشی از وجود من هم با آن ها رفته است، تکه ای از من می میرد. گویی که من هر بار با آمدن و رفتن شخصی دچار دگردیسی می شوم. آن قدر که گاهی باورم نمی شود که آیا واقعا چنین آدم ها و روزهایی وجود داشته اند و نکند این چیزها جزو توهمات من باشد.
و همیشه در میان همه ی این آدم های از دست رفته یک نفر هست که انگار با گذشت این همه روز مغز و قلبت را یک جا در مشتش گرفته و چرخه ی روزهایت را می چرخاند و حتی اگر همه ی آن اسم و داستان ها پاک شوند، چون آن قدر خوب برایت حک شده که برای همیشه خواهد ماند. او احتمالا به حدی خوب و کامل بود که شاید به چیزی شبیه سمبل تبدیل شود.
و همین است که یکی مثل من ترجیح می دهد در خاطرات زندگی کند و کمتر آدم جدیدی را در زندگیش راه دهد. دیگر نه حوصله ای مانده، نه ظرفیت پذیرش خاطره ی جدیدی. وقتی بالاخره قرار است که باز هم آخرش تک و تنها بمانی. شاید شادی بعد از دیدن یک دوست قدیمی بعد از مدت ها دیگر هم به خاطر خود او نباشد، شاید به خاطر برگشت تکه ای از وجود مرده ی من باشد که با بودن او جان می گیرد، اجتمالا عملکردش چیزی شبیه به ماشین زمان است. ولی در آخر می دانم نشستن و گفتن از گذشته ها و تکرار "یادش بخیر" حتی توانایی بازسازی هم ندارد چه رسد به زنده کردن!

نسل سوخته



آره...من از همین نسل سوخته ام که با Nothing else matters متالیکا بزرگ شد،
تو هیاهوی LP احساس آرامش کرد،
با Evanescence عشقو شناخت،
با Behind Blue Eyes اشک ریخت،
I walk this empty street رو فریاد کشید،
همون نسلی که صادفانه تلاش کرد "Imagine" رو تصور کنه، اما نتونست.
Imagine there’s No countries
It isn’t hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
آره، من از همون نسلم.
همون که این همه سال امید بست،
اعتماد کرد،
خندید،
فریب خورد،
دفاع کرد،
گریه کرد،
کتک خورد،
افسوس خورد...
Is there anybody in there?
Just nod if you can hear me
همون که هنوزم امید داره،
هنوزم بعضی وقتا دلش تنگ میشه.
she’s hanging
All her hopes on the stars
همون نسلی که بزرگ شده،
پیرتر، پخته تر،
همون که باید تمام عمرشو درس بخونه،
Not for any
Mortal sin but
The wickedness of
My abhorrent face
همون که بین همه ی بدبینی ها، همه ی تحقیرها، همه گناه ها ایستاده و سکوت کرده.
I’m so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
من خسته ام،
می فهمی؟! خیلی خسته.
دیگه از دست دادن Grammy و VMA ناراحتم نمی کنه.
دیگه واسه ندیدن Fashion Show جدید حرص نمی خورم.
دغدغه هام، آرزوهام، بزرگ تر شدن،
خیلی بزرگ تر،
حتی اگه راهی واسه رسیدن بهشون نباشه.

دنیای وارونه.

دارم فکر مي کنم که دنيا عجب قوانين برعکسي دارد، البته از آن جايي که هميشه همه چيز از همان ابتدا ناعادلانه بوده، نبايد برايم عجيب باشد.
هر چيزي که بايد باشد نيست، هر چيزي که نبودش لازم است، نيست. هر آن چه که بايد اتفاق بيفتد، مثل رويايي باقي مي ماند که در سال هاي پيري به ياد آن لبخند مي زنيم و هر آن چه نبايد بشود، مي آيد و مايه ي آزار مي شود.
وقتي به خودم و هر چه و هر کسي که در اطرافم هست نگاه مي کنم، فقط مي دانم که بايد کاري کرد. چيزي بيشتر به ذهنم نمي رسد.
کسي که چاق است، غذاي بيشتري مي خورد و عاشق چربي است.
کسي که مانکن خطابش مي کنند، کمي بعد آنورکسيا مي گيرد و دچار لاغري مفرط مي شود.
مردي به خاطر تنها زن و بچه اش، تمام عمرش را در مسير رفت و آمد به خانه و محل کارش مي گذراند.
مردي با هر تماس کوتاه، ميليون ها سود مي کند و هر روزش را در کشوري مختلف با زناني از همان جا مي گذراند.
 دختر زيبايي از زيبايي اش براي التماس به مشتريان براي تست عطر استفاده مي کند.
دختري با صورتي پلاستيکي و زيبايي ساختگي، معروف ترين مدل دنيا مي شود و از صبح تا شب، لبخندش را تقديم به عکاس ها مي کند.
کسي که به دنبال علايقش مي رود، محکوم به نااميدي و شکست مي شود و فرد نادان سرخوشي در جايگاه او کار مي کند.
همه ي انسان هاي خوب را ديوانه صدا مي زنند و آن ها را دچار تنهايي مي کنند.
چيزي که همه ياد مي گيرند، بدگويي است و همچنان در آغوش کشيدنت در نهايت نفرت و در اين بين چيزي که مهم است، نبودنشان در زماني که به آن ها نياز داريم.
به قوي بودن تظاهر مي کنيم، اما نيروي شکست قوي تر از قدرت توخالي ماست.
در پايان همه چيزي که به دست مي آيد، جسمي تنهاست که روزهايش را بدون اميد مي گذراند و آرزوهايش را در زندگي روزمره ي ديگران مي بيند. اين همان زندگي است که هيچ وقت نتوانستيم آن را بفهميم!
به همين سادگي بازنده مي شويم.

22!

گذشت یه سال دیگه...یه 26 فروردین بی سرو صدای دیگه...و 22 ساله شدن.

نه خوشحالم نه ناراحت...شاید سال بعد حرفی واسه گفتن داشته باشم!

وقتی تنها یک عدد تغییر می کند...

صفر مي شود يک و 90 را تبديل به 91 مي کند. همان طور 89 رقم یکان خود را به دهگان 90 مي دهد و يک صفر هم در کنار خودش مي گذارد و حالا صفر جاي خود را به يک مي دهد. اصلا پيچيده نيست. درک من از آمدن سال جديد تنها در همين حد است، به همين سادگي. جز چرخه ي تغيير فصل ها -که البته آن ها نيز اين روزها طبق روال اصلي عمل نمي کنند- من هيچ تغيير ملموس و محسوس ديگري را حس نمي کنم و تنها همين تغيير اعداد و عوض شدن تقويم اتاق است که به من بگويد سال نو شده است.
آن وقت ها که بچه سال بودم، وقتي ساعت تحويل سال بعد از نيمه شب بود، پدرم مثل بقيه ي شب ها زودتر مي خوابيد و مادرم تنها به خاطر من کمي بيدار مي ماند. با اشتياق به تماشاي برنامه هاي تلويزيوني مثلا ويژه ي عيد نوروز مي نشستم، اما مادرم که ظاهرا حوصله اش از ديدن مجريان بي نمک برنامه حوصله اش سر مي رفت، بعد از اينکه مرا مي بوسيد و همچنان تاکيد مي کرد که مايل است من هم به جاي بيدار ماندن با او بخوابم و وقتي پافشاري مرا مي ديد، به ناچار خواب را ترجيح مي داد و من با ژست روشنفکرانه اي برايش مي گفتم که چقدر بد است که لحظه ي سال تحويل بيدار نيست و با اين کار شبيه به آدم هاي بي خيال است که اتفاقي به اين خوبي برايشان هیچ اهمیتی ندارد. مادرم چيزي نمي گفت و فقط لبخند مي زد و مي رفت. من هم چشمانم را با چوب کبريت باز نگه مي داشتم و با صداي شيپور تحويل سال نو از خواب مي پريدم و خوشحال از اينکه بهار آمده است. بعد از اين که دعاي تحويل سال خوانده مي شد، فکر مي کردم حالا ديگر مردي با ريش هاي سفيد در آسمان ها نشسته و منتظر يادداشت آرزوهاي من است، پس من نيز مي نشستم و حسابي دعا مي کردم، تا جايي که بعضي وقت ها چشم هايم خيس مي شد و بعد از آن طولي نمي کشيد که با خیالات خام بچگانه مي خوابيدم. البته صبح فرداي عيد را از کودکي دوست نداشتم و هميشه ديد و بازديدها آزارم مي داد.
عیدهای کودکی به همین ترتیب گذشت و چند سالی است که فهمیدم چه بیهوده انتظار چنین لحظه ای را می کشیدم. فهمیدم که لبخند مادرم چه مفهومی داشت و فهمیدم من خیلی خوش باور بودم که فکر می کردم در آن لحظه معجزه رخ می دهد.

حالا دیگر ساعت تحویل سال مهم نیست. اگر هم دیروقت باشد، من تنها به دلیل یکی از خصوصیات مشترکی که با جغدها دارم، بیدارم و مثل سپری شدن تمام اعیاد و روزهای بد و خوبی که در تقویم ایرانی - عربی وجود دارد، سال جدید هم مقابل کامپیوتر می گذرد و این دو-سه سال اخیر هم که در فنینس بنونک تحویل می شود و دلمان خوش است در آنجا فنینس بنونک نوروز پارتی برگزار می کنیم، به یکدیگر تبریک می گوییم و از تنهایی و بیچارگیمان می نالیم. آن وقت چنین لحظه ی باشکوهی با این همه اتفاقات رنگارنگ (!) ارزش توجه دارد?!

همان بهتر که مثل امسال طبق عادتهمیشگی تا 6 صبح بیدار ماندم و بعد خوابیدم.. گوشی ام را هم خاموش کردم تا اس ام اس های سند تو آلی برایم نیاید. و باز هم باید به دل خوش بودنمان در زنده نگه داشتن نوروز ایرانی اشاره کنم که نمونه اش از همان اس ام اس های سندتوآلی است. انگار حکم نازل شده که بر همه واجب است به تمام کسانی که سال به سال به او سلامی هم نمی کنند، پیامی تکراری فرستند، حتی برای آنی که امکان دارد فقط اسمی از او در فون بوک باشد و اصلا یادت رفته باشد که او کیست. سر صبح در خانه ی یکدیگر را بکوبند و ماچ های آبدار تقدیم هم کنند و با لبخندهای تصنعی عید را تبریک بگویند و حتی برای کسی که نمی خواهند سر به تنش باشد، آرزوهای خوب کنند. با این 'گرانی و تورم که کسی دیگر عیدی هم نمی دهد تا اعضای خانه دلشان خوش باشد. بعد از خوردن شیرینی و آجیل تا خرخره خداحافظی می کنند و در راه رفتن به منزل بعدی، از کم و کاستی پذیرایی شکایت کنند. بله، این است فرهنگ غنی ایرانی.

خوش بختانه من مجبور نیستم که یک لشکر فامیل را ببوسم و "عید شما مبارک" را بگویم و جز عده ای محدود کسی را نمی بینم و فقط برای دوستانی که دوستشان دارم، پیام تبریک از طریق موبایل یا اینترنت فرستادم. از نوروز هم در خانه ی ما فقط همان سبزی پلو و ماهی اش مانده که می دانم متاسفانه بعضی ها دیگر قدرت خرید همین را هم ندارند.
من به تمام دوستان وبلاگ نویسم عید را تبریک می گویم، البته در مقابل انتظار گرفتن تبریک از جانب آن ها را ندارم، چون من از عید فقط اسم را آن شنیده ام و هیچ وقت چیزی از آن را لمس نکردم و اگر به بقیه تبریک می گویم، تنها به این خاطر است که امیدوارم برای آن ها اینطور نباشد.

--------------------------------------------------------------------------------------

از دوستمان "بیل" عزیز هم برای انتخاب توت فرنگی وحشی در بخش های "بهترین نویسنده ی سال" و "عینک وودی آلن برای روشن فکر سال"در "مسابقه ی وبلاگ های برتر" حسابی ممنونیم.

I love you Stefani


کنسرت لنیندنی گناگنا، در مدیسون اسکوئر گاردن نیویورک، را چند بار دیده ام، اما جدا از آن همه زرق و برق و هیجانی که در تماشای تک تک اجراهای او است، چیزهای شیرینی است که او در بخشی از حرف هایش با طرفدارانش می گوید:
"من لنیندنی گناگنا هستم و به آخرین اجرای من در مدیسون اسکوئر گاردن خوش اومدین. حس می کنم که زیادی مورد لطف قرار گرفتم. من بیست بلوک اونورتر بزرگ شدم. سال پشت سال و ماه پشت ماه، اسم تک تک کسانی که  روتابلوی ورودی می رفت رو می دیدم، مدونا، شر و رولینگ استونز. و تو رویاهایم اسممو رو تابلو بین نور می دیدم و بهش فکر می کردم. ازتون خیلی ممنونم، ممنونم از اینکه برای دیدن شوی من بلیط خریدین. می دونین که من آدم شجاعی نبودم، یعنی راستشو بخواین اصلا شجاع نبودم، ولی شماها منو شجاع کردین، نیویورک منو شجاع کرد و امشب می خوام براتون عالی باشم."



از نظر من، لیدی کسی است که شما می توانید از خواندن او لذت ببرید، با تماشای او سرگرم شوید، از دیدن لباس هایش به او حسودی کنید و در عین حال از او انرژی مثبت بگیرید. کمتر آدم هایی هستند که بتوانند سبک کسل کننده ی "پاپ" را تکان دهند.

اگر من به جای یک دهه ی شصتی ایرانی، یک دهه ی شصتی امریکایی بودم!



نمی دانم چه کسی تاس زندگی انسان ها را می اندازد و بر چه جبر یا منطقی شخصی در بهترین موقعیت ممکن متولد می شود و شخصی دیگر در جایی که هر روز آرزوی مرگ می کند. اگر من در روزی که این گونه تصمیمات شکل می گرفت، حاضر بودم، کتابچه ی بزرگ تاریخ آینده را برمی داشتم و حسابی برای خواندنش وقت می گذاشتم. سپس به این امید می نشستم تا آن فرد مورد نظر در مورد محل و تاریخ تولدم از من بپرسد و البته اگر هم این کار را نمی کرد و بدون توجه به خواسته ی من، مرا با یک لگد به چنین جهنم زمینی پرتاب می کرد، همان وسط راه، قبل از اینکه به این مقصد شوم برسم، بند نافم را  آزاد می کردم و در حالی که آن را دور گردنم می پیچیدم، سر دیگر آن را به ابری می آویختم تا همان جا بمیرم. نه اینکه مثل الان بدون اطلاع قبلی با وعده های دلخوشکنک مرا به دنیا بفرستند و از اینکه چرا به من حق انتخاب داده نشد، عصبانی باشم.
من اگر جای آن فرد بودم، یک فرم نظرخواهی طراحی می کردم و آن را به همه ی حاضرین می دادم. مثلا آن فرد جلو می آمد و می گفت: نظر ما این است که تو در دهه ی شصت در ایران به دنیا بیایی.
من نیز در آن لحظه چشمانم را می بستم و مروری سریع بر حوادث تاریخی آن دوره می کردم و مطمئنم که با جیغی بنفش چشمانم از هم باز می شد. سپس همان جا زانو می زدم و عاجزانه از او می خواستم، به جای اینکه من یک دهه ی شصتی ایرانی شوم، یک سی سالی به عقب برگردد و مرا در دوره ی مورد علاقه م قرار دهد، به زبان ساده یعنی اینکه من یک دهه ی شصتی امریکایی شوم.
مسئول رسیدگی به فرستادن انسان ها به زمین، کمی فکر می کرد و حتما دلش برایم می سوخت. سپس حتی به جای اینکه مرا با لگد روانه ی زمین کند، راننده ی لیموزین را صدا می زد و مرا به بهترین دوران ممکن می برد. و من از آن جا هم می فهمیدم که بله، حتی تفاوت زمینی شدن یک دهه ی شصتی امریکایی و ایرانی غیرقابل تصور است.
چندی بعد خودم را در خانواده ای با معیارهای کامل دهه ی شصت می دیدم. دختری با موهای فر و زرد و چشم های آبی که در خانه ای شلوغ که با نقاشی های پاپ ارت تزیین شده بود و مادر و پدری که لباس های گلدار و رنگی می پوشیدند که چیزی شبیه لباس های کار امروزی بود. در خانه ی شادمان همیشه صدای رادیو بلند بود و مادرم به دنبال موجی می گشت تا آهنگ های "سوپرمس" را پخش کند و خودش نیز با تصور اینکه "دایانا راس" است، آهنگ ها را فالش می خواند. من نیز تمام آهنگ های "الویس پریسلی"، جانی پرستون" و "بیتل ها" را از حفظ بودم و آخر هفته های که با شورلت پدرم به پیک نیک می رفتیم، من و مادر بر سر موزیک مورد علاقه مان دعوا می کردیم. پدر هم از عشقش به "مرلین مونرو" می گفت و مادرم برایش پشت چشم نازک می کرد. ولی من چند عکس از او دیده بودم که لباسی شبیه به پیراهن سفید مرلین پوشیده بود و احتمالا این عکس را بعد از اغوای پدر انداخته بود. البته من نیز بعدها افسوس می خوردم که کاش مرلین هنوز زنده بود و او را می دیدم.
در زمان کودکی کلکسیون کوچکی از عروسک های "متل" داشتم که وقتی زمان ورود به مدرسه رسید، مجبور شدم که دیگر کمتر به سراغشان برم. خیلی زود تصمیم می گرفتم تا از شر ریاضی و هندسه خلاصه شوم و در مدرسه ی رقص ثبت نام می کردم. در آن جا "چیرلیدر" می شدم  و در رویا می دیدم که شاید رقصنده ای معروف و یا حتی بازیگری چون "جین فاندا" شوم.
روزهایی که سرم خلوت بود، چکمه های "go go" و دامن کوتاه می پوشیدم و با دوستانم به کلاب جاز می رفتم و حسابی خوشگذرانی می کردیم و بی توجه به پسرانی که مدل موهایشان کاسه ای بود، می رقصیدیم. اما این بی توجهی ماندگار نبود و زمانی که فکر می کردم قرار است شهر کوچکم را به مقصدی دورتر برای رویایی بزرگ ترک کنم در مجلس رقص سال پایانی دبیرستان وقتی با پیراهن پف دار قرمزم می رقصیدم، عاشق می شدم و ازدواج  می کردم.
و به همین راحتی تا به امروز با همسر، فرزندان و نوه ام زندگی می کردم. شاید رویاهایم رنگ واقعیت به خود ندیده بودند و من در هیچ وقت پایم را روی صحنه ی "برادوی" نگذاشته بودم، اما در روزهای پیری برای نوه هایم از آرامش و نشاط روزهای جوانی ام می گفتم و از دردی که از روزهای تولد شروع شد.
جنابی که ما را سر خود به هر جا که دوست داری رها می کنی، اگر می گفتی که شرایط چنین و چنان است، الان هیچ انسان ناراضی و بدبختی روی زمین نداشتیم.
کمی در برنامه هایت تجدید نظر کن.

حمایت از حیوانات خیابانی.



تصور کنید که سیاره ای جدیدی پیدا شود و یا اصلا در نقطه ی ناشناخته ای از زمین، موجوداتی وجود داشته باشند که هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ عقلی نسبت به انسان ها برتری داشته باشند. و این همان زمانی است که ورق برمی گردد، قطعا آن ها  حالت ما را به بیگاری و بردگی خواهند کشید. البته در بهترین حالت، اتفاقی به چنین شکلی می افتد و این صورت خوش ماجراست. صورت تلخ قضیه آن است که این موجودات جدید و برتر، به دلیل همان خصوصیاتی که آن ها دارند و ما نداریم، به طور کل وجود انسان ها را نادیده بگیرند و تصور کنند که ما برای آن ها خلق شده ایم و آزادند تا هر طور که بخواهند از ما استفاده کنند، تا جایی که به عنوان غذا به کشتارگاه فرستاده شویم و یا برای لحظه ای خنده و تفریح شکارمان کنند.
این دقیقا همان تصوری است که ما انسان ها از حیوانات داریم و چنین تصوری تنها به خاطر صفت خود ساخته ی "اشرف مخلوقات" (!) است که به خودمان داده ایم و تصور می کنیم که هیچ موجود دیگری حق زندگی ندارد، البته جدا از اینکه تقریبا همه ی ما برای همجنس های خودمان نیز ارزش قائل نیستیم و چنین خصوصیتی در حیوانات وجود ندارد.
این پست به طور تصادفی برابر شد با عید قربانی که اعتقادی به آن ندارم و هیچ وقت در چنین روزی احساس شاد بودن یا چنین چیزی نکردم و نمی خواهم درباره ی آن چیزی بنویسم. انکار نمی کنم که یک انسان گوشتخوارم و به گوشت هم علاقه ی زیادی دارم، اما آرزو می کردم که یک گیاهخوار بودم، اما حداقل به حیواناتی که در کوچه و خیابان می بینم، حق زندگی می دهم. می دانم کافی نیست، اما نمی دانم که چه طور وجدان بعضی از فلان های انسان نما به خود اجازه می دهد تا با سگ ها و گربه های خیابانی چنین رفتاری داشته باشند و آن ها را زیر چرخ های اتومبیلشان له کنند و با دوستانشان بخندند و در جواب کارشان بشنوند که "به به عجب دستی در رانندگی داری و چه قدر شیرینی"!!
بارها در کوچه و خیابان جسد گربه هایی را دیدم که در گوشه ای افتاده بودند و یکی از همنوعشان ناباور از مرگ آن یکی، نگران در کنارش بود. امروز هم به دلیل دیدن عکسی که در ابتدای متن قرار دادم، به یاد یکی دیگر از ضعف های فرهنگی مان افتادم. در جایی که کسی با زور هم به قوانین عمل نمی کند، کاش حداقل چیزی شبیه حمایت از حیوانات خیابانی داشتیم تا تعداد چنین بی وجدان هایی کمتر بود! 

روز غذا

آقتاب که از پنجره ی اتاقم وارد می شود، چشمانم خود به خود باز می شوند. سعی می کنم خودم را از شر نور زیر پتو پنهان نکنم، اما بی فایده است. خواب که از چشمانم بپرد، به هیچ ترفندی برنمی گردد. ساعت  هفت و پانزده دقیقه است. دستی به شکمم می کشم. بدجوری گرسنه ام. از قرار معلوم تا عصر هم کسی در خانه نیست. مدت زیادی است که غذای درست و حسابی نخورده ام، پس دیگر وقتش رسیده تا کمی به خودم برسم. دلم یک صبحانه ی مفصل می خواهد. می دانم که باید چه بخورم. با سرعت برق از تختم بیرون می آیم و حاضر می شوم. کیف پولم را برمی دارم و از خانه بیرون می زنم.
می روم به کله پزی محل. از پشت شیشه که به داخل نگاه می کنم، جز چند مرد کسی را نمی بینم. شاید خنده دار باشد تا یک دختر بنشیند و کله پاچه بخورد. اما گرسنگی مهم تر از فکر مردم است. خیالم را راحت می کنم و وارد می شوم. دو زبان و یک بناگوش و یک پاچه سفارش می دهم. مردها و فروشنده زیرچشمی نگاهی به من می اندازند. نمی فهمم که منافات دختر بودن با کله پاچه در چیست. اما جدا از این ها کله پاچه از آن چیزهایی که با خوردنش با چند نفر پایه می چسبد. حیف که نمی شد هیچ بخت برگشته ای را سر صبح بیدار کنم و با خودم بیاورم.
سفارشم که حاضر می شود، حسابی به آن نمک می پاشم و با اشتها برای خودم لقمه می گیرم. عجب می چسبد! چطور بعضی ها می توانند غذا به این خوبی را دوست نداشته باشند. هر چند که از طرفداران پر و پا قرص فست فودم، اما واقعا غذاهای اصیل، سنتی و محلی چیز دیگری است.
در همین فکرها هستم که ظرقم خالی می شود. حساب می کنم و از آنجا خارج می شوم. آنقدر احساس سیری می کنم که شاید نتوانم تا عصر چیزی بخورم. اما می خواهم که امروز برایم "روز غذا" باشد.
خوشبختانه یا متاسفانه در عین اینکه بسیار بدغذا هستم و اکثر غذاها را دوست ندارم مگر آنکه به طرز بسیار خوبی پخته شده باشد، اما آدم شکمویی نیز هستم. مرزهای گوشتخواری و گیاهخواری را قبول ندارم و هیچ وقت نمی توانم طعم لیست بلندبالایی از غذاهای خوشمزه را فراموش کنم. هر چند که می توانم بدن سالم تری را داشته باشم. به قول معروف غذا را باید برای لذتش خورد و نه برای سیر کردن شکم. این تبلیغ های انواع رژیم لاغری هم در من کارساز نیست و همیشه ی خدا چند کیلو اضافه وزن داشته ام.
به سوپرمارکت می رسم. امروز "روز غذا"ی من است. هر چه دلم بخواهد امروز می خورم.

آخرین نفس های دنیای مجازی...

آب، برق، گاز و بنزین سهمیه بندی شدند. دختر و پسر و زن و مرد از هم تفکیک شدند و حتی بعد از سال ها زندگی مشترک احساس غریبگی می کنند. و به طور خلاصه مثل زندانی هایی که غل و زنجیر شده سهمی کم از هر چیز با قیمت بالا دریافت می کنیم و یا از آن جدایمان کردند.
و حالا نوبت به جیره بندی ونی پنی انن است. روزی یک الی دو ساعت. و طولی نمی کشد تا در راستای هدفی بزرگ که همان اینترانت ملی (!) است، همین هم قطع می شود.
البته در کشوری که بالای %80 مردمش هنوز نمی دانند اینترنت چیست و نهایت استفاده ای که از آن کنند، ثبت نام کنکور است، اصلا هیچ اطلاعی از این موضوع ندارند و رخ دادن یا ندادن آن هیچ فرقی برایشان ندارد. تنها دو میلیون جوانی که به هر دلیلی مشترک ثابت اینترنت هستند، از این قضیه اسیب خواهند دید، به خصوص افرادی که شغل اینترنتی دارند یا کسی مثل من که از 10 سال پیش به اینترنت اعتیاد دارد.
حیف که در بلاگفا می نویسم، وگرنه می توانستم به اندازه ی 10 پست اعصاب خط خطی ام را توصیف کنم. فقط می دانم که به زودی روزی می رسد که می بینم دیگر نیازی به کامپیوتر ندارم.


پ.ن: اگر فیلم فوق العاده ی "V for Vendetta" را ندیده اید، پیشنهاد می کنم که حتما ببینید. صحبت های شخصیت "وی" در شبکه ی اضطراری لندن به طور عجیبی به درد جماعت ما می خورد.

دانشجوی سینما می شویم...!

بعد از گذشت 4 سال از فارغ التحصیلی دبیرستان، یک سال و اندی وقت تلف کردن در رشته ای که دوستش نداشتم و دو سال دست و پا زدن بی وقفه در کنکور هنر و خیلی از مسائل جانبی مربوط به آن، بالاخره توانستم در رشته ی سینمای دانشگاه سوره و نمایش تهران مرکز قبول شوم و در نهایت سینما را انتخاب کردم.

ممکن است که بعضی از خوانندگانم بگویند که بعد از این همه به آب و آتش زدن نتوانست به دانشگاه بهتری برود. خب این دیگر دست من نیست، وجود هزاران مشکل در سیستم غلط اموزشی و جبرهای حاکم، نمی تواند همه ی افراد را به خواسته هایشان برساند و وقتی می بینم که با تلاش های زیاد به طلا نمی رسم، به قول معروف نباید فرصت های نقره ای رو از دست دهم و لزوما همه ی کسانی که فقط چون رتبه ی زیر بیست آوردند و وارد دانشکده ی سینمای تئاتر شدند، دلیل بر این است که جزو استعدادهای برتر سینما هستند، البته این به این معنی نیست که منکر تلاش آن ها در درس خواندن و هوش خوبشان شوم. مثلا شانس هم نقش زیادی دارد. خوشبختانه دانشگاه نقش زیادی در تعیین آینده ی شغلی ندارد، به خصوص در رشته ی هنر و بدتر از این دانشگاه های کشوری که هیچ بهایی به هنر نمی دهد.
می دانم قرار نیست که در دانشگاه حلوا پخش کنند و همه چیز به فعالیت خودم بستگی دارد، اما خوشحالم که از چند روز دیگر کلاس هایم شروع می شوند، هر چند که به جای فعالیت در کارگاه های اموزشی باید از تئوری و تاریخ سینما بخوانیم.
اما خوشحال بودنم به معنی احساس رضایت نیست و به نظر من بین این دو فاصله ی زیادیست، و این بیشتر یک جور خوشحالیست که از روی اجبار به وجود آمده.
هدف من تئاتر بود، هنوز نمی دانم که موفق به قبولی در مصاحبه برای شروع آن در نیمه ی دوم سال می شوم یا نه، اما همچنان امید زیادی دارم. چون به قول خیلی از دانشجوهای هنر تا دو بار در کنکور هنر شرکت نکنی، در آن چیزی که می خواهی قبول نمی شوی.



پ.ن: دوستان کنکور هنری، به دلیل پایین آمدن بیش از حد ظرفیت ها، فقط و فقط برای دو رقمی درس بخوانید. از رشته های تجسمی و متمرکز خبر زیادی ندارم. اما برای قبولی در رشته ی تئاتر دانشگاه های سراسری نیاز به رتبه ی زیر دویست، سینما زیر 20 و سینما و تئاتر دانشگاه سوره زیر 300 دارید.
هر روز یک بازی جدید از کنکور هنر می بینیم، پس سعی کنید بهترین رتبه را کسب کنید، تا خیالتان از بابت مصاحبه و ازمون عملی راحت باشد!
شرکت در کنکور آزاد را هم فراموش نکنید، هر چند که از امسال رکورد شهریه ی بالا را زده است.

این همه دبدبه، کبکبه، بریز، بپاش، ببند...چرا؟!

نمي دانم که چرا چند وقتي است که از هر فيلم يا تئاتري تعريف و تمجيد مي شنوم، بعد از تماشاي آن ها از همه ي شنيده ها متعجب مي شوم و شک مي کنم که آيا گوش هاي من ديگر درست نمي شوند يا واقعا اين حرف ها گفته شده اند.
البته يک جورهايي مطمئنم اشکال از من نيست و دلايل زيادي براي ارائه ي چنين نظراتي وجود دارند، از جمله پايين آمدن سطح سليقه ها، راضي شدن به تماشاي هر چيزي براي سرگرم شدن، عدم داشتن دل و جرئت براي انتقاد از نام هاي بزرگ و بدتر از آن اگر منتقدي هم وجود داشته باشد، با ترس از اينکه مبادا اگر با اکثريت موافق، مخالف شود، هزاران صفت نادرست به او نسبت دهند.
يکي از نمايش هايي که از همين چند روز پيش حسابي روي زبان ها افتاده و بليطش هم مانند کارهاي قبلي کارگردانش سخت پيدا مي شود، زمستان 66 است. با لطف يکي از دوستان بالاخره بليط گيرمان آمد و از آنجا که نمايشنامه را از قبل خوانده بودم و دوست داشتم و به خاطر همان نام کارگردان و بازيگران خوبش، راضي شدم تا براي اولين بار روي زمين به تماشاي نمايشي بنشينم، ولي در پايان از اين تصميم پشيمان شدم.
از همان ابتدا از طراحي صحنه و لباس هاي بازيگران خوشم نيامد. اول فکر کردم که نمک هاي ريخته شده در صحنه سطحي است که فرش و موکتش جمع شده و لباس هاي بازيگران هم به نظر مي رسيد که بدون فکر انتخاب شده و هر کي هر چه دلش ميخواست پوشيده بود. وقتي کسي مثل من که در آن تاريخ اصلا در دنيا نبوده، بايد با ديدن صحنه و لباس ها به آن دوران برود و متاسفانه نه آن زمين گچي که بعدا فهميدم برف است، برايم حال و هواي زمستاني ايجاد کرد و نه لباس ها مرا به ياد 20-25 سال قبل انداخت.
بازي هاي رويا افشار و آيدا کيخايي رو دوست داشتم. اما صحنه هاي مربوط به اين دو آن قدر طولاني و گاهي بدون هيچ هدف خاصي بود که تقريبا کشش نمايشي از بين رفته بود و من بارها به ساعتم نگاه مي کردم تا نمايش زودتر تمام شود.
باران کوثري را از وقتي در زير پوست شهر ديدم دوست دارم، اما او بار ديگر ثابت کرد که هر چقدر در سينما تواناست، در تئاتر خوب ظاهر نمي شود و در زمستان 66 هم مانند سگ سکوت و منهاي دو ضعيف ترين بازيگر نمايش بود، البته اگر بی انصاف نباشم در آخرین کار پیشرفت داشت، هر چند که باز هم به پای بازی های سینمایی اش نمی رسید.
اين را قبول دارم که هر نمايش يا فيلمي بايد امضاي کارگردان را داشته باشد، اما نمي دانم که شيوه ي کارگرداني يکسان و بدون کوچکترين تغييري در چند نمايش جزو همين امضاهاست يا خير! نمونه هايي مثل تکرار، ويدئو پروجکشن يا شعارهاي سياسي که هر چند شايد در اين فضاي بسته جسورانه باشد، اما مونولوگ هاي شخصيت پروانه بسيار تبليغي بودند و به نظر مي آمد که کارگردان چنين شعارهايي را براي پوشاندن تمام نقض ها و عدم خلاقيت ها به کار مي گيرد و مطمئنم چنين نکاتي باعث مي شود تا خيلي ها براي نمايش سر و دست بشکنند و از آن تعريف کنند. 
نکته ي آزاردهنده ي ديگري که مدتي زياديست در سالن هاي تئاتر مي بينم، خنده هاي بي پايان و مداوم تماشاگران بر سر هر موضوع و ديالوگي است که در نهايت باعث يک لبخند مي شود، تا جايي که بقيه ي ديالوگ ها شنيده نمي شود و بايد آن را از بغل دستي ات که او هم يا در حال خنديدن بوده و يا از خنده ي ديگران چيزي نشنيده، بپرسي. مي دانم که همه ي ما آنقدر افسرده ايم که به دقيقه اي براي خنديدن نياز داريم، اما خنديدن بيجاي تماشاگران آن هم مثلا از نوع خاص(!)  لذت تمايشاي حتي بهترين نمايش و فيلم را از بين مي برد. احتمالا همين افراد هستند که با تعريف هايشان باعث مي شوند تا ما در صف هاي شلوغ گيشه الاف بمانيم و دو ساعت بعد با نارضايتي برگرديم! 
در هر صورت اگر از قبل نمايشنامه را خونده ايد، تماشاي آن را توصيه نمي کنم. کاش نمايشنامه ي اوليه بدون هيچ تغييري و در سادگي بيشتر اجرا مي شد.

عنوان ندارد!

برایم سوالی پیش آمده،

این آدم هایی که به طور مداوم و آن هم به صورت هفتگی در چرخه ی Single و In a relationship سیر می کنند، چطور در این زمان کوتاه تشخیص می دهند آن قدر با شخص مقابل وجه مشترک دارند که می توانند نسبت به یکدیگر متعهد شوند و چطور نتیجه می گیرند که دیگر به درد هم نمی خورند؟!

فکر می کنم که داشتن چنین رابطه هایی باید آموزش داده شود و البته اسم اینجور خاله زنک بازی هایی که از سر تفریح، رفع کمبود، برطرف کردن نیاز مالی، کلاس گذاشتن جلو این و آن و...شکل می گیرد، اسمش هر چه که باشد "رابطه" نیست. البته می شود نام هایی بر روی آن گذاشت، اما همان هم زیادی است. بهتر است که چنین چیزی بدون عنوان بماند!

Status: downloading Evanescence's new album

یکی از بهترین اتفاقات این روزها انتشار البوم جدید اوانزسنس و گوش کردن به صدای بانو امی لی بعد از چند سال است. 

دوستان علاقمند به سبک هارد راک این البوم را از دست ندهید.

حفره هایی که پر نمی شوند!

مدت زیادی است که احساس می کنم چیزی بیشتر از یک شبح نیستم و هر روز بیشتر بر این احساس متعقد می شوم. شبحی که می آید و می رود اما دیده نمی شود. نمی دانم اشباح نیز نیازهای روحی و جسمی دارند یا خیر. اما نیازی که باعث می شود من هم خود را جزو آن ها بدانم، نیاز دوست داشته شدن است. نیاز به اینکه افراد یا حتی فردی مرا از ته قلب دوست بدارد، محبت هایم را ببینید، حرف هایم را بشنود و حداقل اینطور نباشد که اگر از فردا دیگر نفس نکشیدم، کسی خبرش را نشنود و اصلا بودن و نبودن من مساوی با هیچ باشد.
تا همین چند سال پیش در عالم بچگی چه شعارهایی که نمی دادم. می گفتم بزرگ می شوم، درس می خوانم، یک نویسنده یا کارگردان موفق می شوم و مهم تر از همه اینکه در این میان به هیچ شخص دیگری نیاز نخواهم نداشت. آن وقت ها یک دختر دبیرستانی شر بودم که حسابی دور و اطرافم شلوغ بود و نمی دانستم دور بودن از بقیه و جای نداشتن در قلب شخص خاصی چه درد بزرگی می تواند باشد.
آن قدر جای خالی این نیاز در من بزرگ شده که بدون کوچکترین اغراقی به تنهایی مطلق رسیدم. فقط خودم هستم و خودم، تا جایی دیگر از دست خودم نیز خسته ام.
مگر نه اینکه مجازات بدترین مجرمان بعد از اعدام، حبس ابد در انفرادی است و این حکم نشان می دهد که تنهایی بدترین شکنجه ی دنیاست. و من نمی دانم که چه گناهی مرا محکوم به چنین مجازاتی کرد. شاید چون من کسی هستم که لیاقت دوست داشته شدن را ندارم و همین است که مرا به چنین روزی انداخته.
من در زندگی ام به دنبال خیلی چیزها گشتم و بیشتر آن ها را نیز نیافتم. اما از آنجا که عشق آمدنیست و نه گشتنی، نمی توانم حتی روزنه ی نوری از آن را ببینم. اصلا گور پدر عشق، داشتن یک دوست نزدیک معمولی که دیگر خواسته ی بزرگی نیست، اما برای من حتی این یکی نیز وجود خارجی ندارد!

The Glass Menagerie vs. Inja Bedoone Man

"باغ وحش شیشه ای" اثر تنسی ویلیامز اولین نمایشنامه ای بود که خواندم. زمانش به حدود سه سال پیش می رسد. آنقدر شیفته ی داستان، شخصیت ها و دیالوگ ها و لحظات نابش شدم که بارها و بارها به طور مکرر آن را خواندم. شاید همان اثر بود که مرا به تئاتر و نمایشنامه نویسی علاقمند کرد، تا جایی که با وجود خواندن صدها اثر، هنوز هم باغ وحش شیشه ای محبوب ترین نمایشنامه ی من است.
نقص جسمی لورا را برابر با نقص های روحی خودم می دیدم و فکر می کردم اگر کسی مثل جیم می آمد و راه تازه ای ،که خودم آن را نیافته بودم، نشانم می داد، قطعا من نیز به چیزهای بزرگتری دست می یافتم. اما تاثیر کلمات جیم حتی به صورت کتبی آنقدر در من زیاد بود که نیازی به جیم زنده ای نمی دیدم. و بر طبق حرف او این اعتقاد را دارم که هر انسانی تنها برای یک حرفه ساخته شده، حتی اگر در بدترین شرایط جسمی، روحی و مالی باشد، باز هم چون آن حرفه متعلق به اوست، می تواند به آن برسد و هر وقت استعداد مورد نظر را در خودمان کشف کرد، می تواند به وسیله ی آن رشد کند. مثل لورای بیچاره که تنها عشق و سرگرمی اش جمع آوری مجسمه های شیشه ای بود که همچون بچه هایش برایش عزیز بودند و در پایان همان ها خوشبختش کردند و او دیگر آن دختربچه ی ضعیف نبود. شاید در ابتدا عشق او در نظر بقیه و حتی خودش آنقدر بی اهمیت و ناچیز جلوه می کرد که امکان نداشت کسی موفقیت آینده ی او را در همین مجسمه ها ببیند.
به دلیل همین تاثیرات بزرگی که این نمایشنامه در من گذاشت، به خودم قول دادم که اگر روزی فیلمساز شدم، حتما فیلمی از روی آن خواهم ساخت. تا اینکه چند ماه قبل خبر ساخت "اینجا بدون من" را خواندم. از خواندن خبر ناراحت شدم، چون به فیلمساز شدن خودم در آینده ایمان قلبی دارم، اما حالا این فیلم در حال ساخت بود. و حرص می خوردم که چرا از میان این همه کتاب و نمایشنامه باید از روی نمایشنامه ی مورد علاقه ی من فیلم ساخته شود. اما چاره ای نبود!
یک هفته ی قبل فیلم را دیدم. بازیگرانی عالی با دکوپاژهای زیبای بهرام توکلی اما با فیلمنامه ای نه چندان دلچسب (البته از نظر من!). فکر می کنم برای کسی که نمایشنامه را نخوانده فیلم کشش و جذابیت زیادی نداشته باشد و گویا افراد زیادی از پایان بی نظیر داستان راضی نبودند که واقعا برایم جای سوال دارد!ا
این روزها خیلی از دوستان فنینس بنونکنی را می بینم که  از دیالوگ های مختلف این فیلم به عنوان استتوس استفاده می کنند، در حالی که بیشتر آن دیالوگ های زیبا نوشته ی تنسی ویلیامز است و نه بهرام توکلی. البته نمی دانم وقتی کارگردان اقتباس ادبی انجام دهد، نوشته ها هم از آن او می شوند یا نه.
به هر حال پیشنهاد می کنم اگر "اینجا بدون من" را دیدید، "باغ وحش شیشه ای" را نیز بخوانید. من هم می روم یک کتاب دیگر پیدا می کنم و به آن علاقمند می شوم و آرزو می کنم تا روزی که من فیلمساز نشدم کسی آن را نسازد!

تفاوت تا کجا؟!

چقدر فرق بزرگی است میان آدم ها...
عده ای از همین امروز که نفس می کشند داوطلب اهدای عضو پس از مرگشان می شوند
و عده ای دیگرصد و بیست هزار پوند برای منجمد نگه داشتن جسدشان می پردازند، تا مبادا اگر دانشمندان در چند صد سال آینده راه زنده کردن مردگان را یافتند، آن ها نیز شانس زندگی دوباره ای را به دست آورند...!

من هنوز داوطلب اهدای عضو نشده ام، چنین پولی هم برای پرداخت منجمد کردن جسدم ندارم اما باید کدام را ترجیح داد؟
نجات جان انسان زنده ای که بی دلیل در حال مرگ است، یا زنده شدن بدن فرسوده ای که مثلا پانصد سال بعد به دنیا می آید و بدون آشنایی با محیط اطرافش همانند انسان های اولیه رفتار می کند و بدتر از آن بدون اینکه در کنار هیچ کدام از دوستان و آشنایان زندگی قبلش باشد؟!

هیچ کجا خانه ی خودت نمی شود!

ساعت 5 بامداد است، مثل تمام شب های این چند سال هنوز چند ساعتی به رسیدن جناب خواب مانده. نمی دانم که چه زمانی این تاریکی، سکوت، تنهایی می خواهد تمام شود.
گوش هایم را می کشم تا شاید صدایی بیاید، اما تنها تیک تاک ساعت است که مرتب به گوش هایم سیلی می زند و می گوید: دخترجان ببین چه قدر تنهایی، و بعد خنده ای از شخصی موهوم را می شنوم که شاید همین ساعت اتاقم باشد.
پنجره را که باز می کنم، به نظر می آید که فرقی میان من و یک نابینا نیست، همه جا پر از تاریکی است و ساختمان های پیدا و ناپیدا همچون مرده خانه هایی هستند که گویی قرار است برای همیشه در سکوت بمانند. تنها چراغ روشن متعلق به اتاق من است، اما چه فایده وقتی چراغ دلم خاموش است.
می خواهم پنجره را بنندم، اما پشیمان می شوم. بوی نم باران چند ساعت قبل شاید کمی آرامم کند. باد خنکی نیز می وزد. حرکات نرم پرده را دوست دارم، آن هم وقتی بوی باران به اتاقم می آورد.  
هنوز بیکارم، نمی دانم با این تنهایی چه کنم. کتاب و فیلم نخوانده و ندیده دارم، اما به قول معروف اصلا حسش نیست.
طبق عادت همیشگی صفحات چند وب سایت را زیر و رو می کنم. همان مطالب قدیمی و همیشگی. مثل این که اینترنت هم دچار روزمرگی شده. اما به یاد می آورم هنوز خانه ای دارم که می توانم به آن برگردم.
صفحه ی وبلاگ را که باز می کنم کامنت هایی را می بینم که خبر از نبود من گرفته اند. چقدر حس بدی به من دست می دهد وقتی می بینم، بدون اینکه چیزی بگویم مثل یک احمق خانه ام را به امان خدا رها کردم و خواننده هایم را در بی خبری گذاشتم. ولی به خودم قول می دهم تا دیگر این کار را نکنم. نمی دانم چرا می خواستم دست از نوشتن بکشم. درست است که چیزی جز چرک نویس هایی بی سر و ته نیستند، اما حداقل همین که چند خواننده یا بهتر است بگویم دوست خوب آن ها را می خوانند و گاهی اوقات نیز همدردی می کنند، خودش باعث خوشحالیست. آن هم نوشته ها و حرف هایی که شاید یک اگر تنها یک جمله از آن را به این افراد حقیقی مثل دوست بگویم، حرفت را قطع کنند و بی توجه بروند.
می نویسم، چون اینجا تنها خانه ی من است. اگر چه تنها هستم اما هیچ کجا خانه ی خودت نمی شود، هر چه قدر هم که بخواهد سوت و کور باشد و هرچند که در تاریکی من از تب بسوزم!

چگونه در ایران خبرنگار شویم؟!

بنده نه در با وزارت کار در ارتباطم و نه با اداره ی آمار. اما چند وقتی است که به این نتیجه رسیدم که درصد قابل توجهی از هموطنان عزیزانمان (!) به شغل شریف خبرنگاری می پردازند.
قدیم ها برای خبرنگار شدن باید از هنر عکاسی و ادبیات می دانستی، دست به قلم خوبی داشتی و با یک روحیه ی هیجان طلب، شجاعانه به دنبال سوژه ها می گشتی. اما این روزها تنها با داشتن یک گوشی موبایلی که حتی دوربینش از 1 مگاپیکسل بیشتر نیست، می توانی تا دلت می خواهد داستان به تصویر بکشی. اگر هم گوشی اسکرین تاچ و ایپد و دوربین دیجیتال داری که اصلا برای خودت یک پای حرفه ای هستی. فقط کافیست شانس بیاوری و محل وقوع حادثه با محلی که تو در آن گشت و گذار می کنی یکی باشد و از آن جایی که مردم ما همیشه در صحنه اند، از این شانس ها زیاد می آورند.
و نکته ی مهم تر است که حرفه ی خبرنگاری از نوع ایرانی باید زیرشاخه های مربوط به خود را داشته باشد، وگرنه می شود همان مدل خبرنگاری همیشگی با استانداردهای کسل کننده. برای مثال من به چند نمونه اشاره می کنم:
اولین گروه که اصطلاحا به آن ها خبرنگاران شهری می گویند، این روزها سعادت دیدنشان را در هر خیابانی داریم. اما در واقع افراد کارکشته ای هستند که فقط منتظرند حادثه ای رخ دهد تا آن ها در یک حرکت خیره کننده از فاصله ای بسیار دور گوشی خود را روشن کنند و اتفاق مورد نظر را به ثبت برسانند. یک لشکر تماشاچی هم که فقط یک ظرف تخمه کم دارند آن ها را همراهی می کنند. آن ها با اشتیاق از کشته شدن جوانی در میدان کاج فیلم می گیرند. صحنه ی سلاخی شدن مهسای 23 ساله را در پل مدیریت تقدیم خانواده اش می کنند. برای دختری که بدون حجاب بیرون آمده کف و سوت می زنند، اما وقتی چند نفر برای بردن او می آیند، نفسشان در سینه حبس می شود و دوربین هایشان همچنان روشن می ماند.

گروه دیگر افرادی هستند که از دسته ی اول هم بی چشم و رو ترند و چیزی کم از گرگی که در لباس بره ظاهر می شود، ندارند. همان هایی که از خصوصی ترین خاطرات دو نفره یا چند نفره با دوستان و افراد نزدیک فیلم و عکس تهیه می کنند. اما در واقع نیتی جز باجگیری و بی آبرو کردن افراد آن طرف ماجرا ندارند. البته از حق نگذریم فیلم هایشان در بدترین زاویه و کیفیت هم بیشترین طرفدار را دارد و این بیچاره ها هم لطف می کنند و حاصل زحمتشان را بدون هیچ چشم داشتی در خیابان و اینترنت در اختیار بقیه می گذارند. کاش این پاپاراتزی های هالیوودی کم توقع بودن را یاد بگیرند و عکسی کج و کوله که از فاصله ی 10 کیلومتری از نوزاد فلان بازیگر گرفته شده را چند هزار دلار نفروشند.

گروه سوم کمی رسمی ترند. کارت خبرنگاری دارند و در بیشتر مواقع یک دوربین هم به خودشان آویزان کرده اند و شاید اسمشان هم به گوش چند نفر خورده باشد. اما اشکال کار در اینجاست که نمی توان یک گزارش رئالیستی یا بدون اغراق از آن ها بخوانی. قلم چندان خوبی هم ندارند و حتی سوال پرسیدن هم بلد نیستند. نمونه اش همین فردی است که می رود از "یگانه" کودک پنج ساله ای که به همراه پدرش کارگر ساختمان است، می پرسد که از مسئولان چه توقعی دارد؟! نمی دانم که این کودک اصلا از کجا باید بداند کلمه مسئول، مسئولیت پذیری و مسئولان یعنی چه! آن هم دختری که به جای جمع کردن کلکسیون عروسک، کیسه های مصالح ساختمانی را این طرف و آن طرف می کشد و به جای اینکه بگوید که می خواهد در آینده دکتر یا مهندس شود، در جواب سوال پرمحتوای خبرنگار می گوید که دلش می خواهد سرایدار شود تا از بی پولی نجات یابند!

یک زمانی یک گروه چهارمی هم داشتیم که به دلیل کاربلد بودنشان دیگر در کشور نیستند یا فعالیت نمی کنند!

می بینید؟! با این همه کار و فعالیت باز هم از معضل بیکاری گلایه کنید!

رقص در تنهایی سخت است!



چشمانم را بستم و در رویایی فرو رفتم که فقط خودم سر از آن در می آوردم.
تا چشم کار می کرد تاریکی بود. تنها صدای آهنگی از دور شنیده می شد. به سختی راه می رفتم اما طولی نکشید تا بدن و مغزم با موسیقی همراه شدند. با پاهایم بر زمین شطرنجی می کوبیدم.  غرق در خودم بود که چهره ی کسی را از دور دیدم. دیدنش کافی بود تا در همان حالتی که هستم میخکوب شوم. اما به طرفش رفتم. دیگر صورتش با صورتم فاصله ای نداشت. به چشمانش خیره شدم. دیوانه وار این چشم ها را می پرستیدم.
همه چیز برایم گنگ بود. نمی دانستم که من نمی توانم او را درک کنم یا او مرا. اما چیزی که به وضوح می دانستم این بود که او خبر نداشت که من جزوی از وجود او هستم.
مرا دوست داشت یا من در خیال دست و پا می زدم؟!
تصویر من در چشمانش منعکس شده بود. چرا همچون مجسمه ای بی حرکت بود. احساس اینکه تک تک سلول هایش بی تاب جسم من هستند سخت نبود. اما شاید نمی فهمید. شاید هم مرا دوست نداشت. اگر داشت پس این مقاومت برای چه بود؟
 بار دیگر چشمانم را بستم و شروع به شمارش کردم. می خواستم ببینم چقدر طول می کشد تا حصار یخی اش را بشکند.
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده، دوازده،.... 
غرق در شمارش اعداد بودم که صدای پاشنه ی کفش هایی ناآشنا را شنیدم. چشمانم را باز کردم. سخت بود چیزی را که می دیدم.
دست های آن دختر را در دستانش گرفت. یک دستش را به دور گردنش حلقه کرد و دست دیگرش را به دور کمر او. در تمام وجودم احساس سرما کردم. بر خودم لرزیدم. بدنم کرخ شد....رقص!
می دانستم که دوستم دارد. من قسمتی از او بودم و او قسمتی از من. چقدر طول می کشید تا بفهمد؟
تمام وجودم آغوشش را در طلب آغوش او بود. اما آغوشی که جسم دیگری را در برداشت؟!
روزی برای من بود. اما آیا دوباره به من برمی گشت؟!
رقصیدن سخت است، آن هم به تنهایی!



پ.ن: نوشته های رمانتیک (!) من هیچ مخاطبی ندارند!

جدا افتاده!




يک چيزهايي هست که نمي شود به ديگران فهماند , نمي شود گفت, ادم را مسخره مي کنند.  "صادق هدايت"


فون بوک گوشی را بالا و پایین می کنم. این از عادت های من در زمان هایی است که دیگر خیلی تنها می شوم. چشم هایم بی وقفه میان اسم ها و شماره ها می چرخد، تا شاید کسی را پیدا کند که در حال حاضر در دسترس باشد. اما گویی یکی از یکی غریبه تر به نظر می آیند. همین چند وقت پیش بود که یک خانه تکانی اساسی در گوشی ام انجام دادم، اما شاید بهتر بود که به جای گزینه ی Mark several, گزینه ی Mark all و سپس Delete all را انتخاب می کردم. هر چند هنوز هم برای این کار دیر نشده، اما بالاخره تصمیم می گیرم به چند نفر از آن هایی که زمانی با هم خوش می گذراندیم زنگ بزنم. به دلایل خیلی زیادی همیشه دوستان پسر (البته از نوع عادی) را به دوستان دخترم ترجیح می دهم. پس اول به آن ها زنگ می زنم. و با این حال طبق معمول جواب های همیشگی را می شنوم.
" باور کن خیلی دوست داشتم بیام پیشت، ولی دیروز مخ یکی رو زدم، الانم باهاش قرار دادم، حیف که خیلی دافه و نمیشه از دستش بدم وگرنه می پیچوندمش"
"امشب دارم با چند تا دختر میرم مهمونی، پاشو تو هم بیا تبی می خندیم، خوش می گذره"
" الان که سر کارم، ولی اگه می خوای شب بریم بیرون. یکی از دوستاتو بیار منم یکی از دوستامو میارم، چارتایی بیشتر خوش میگذره"

 
از دوستان پسرم که ناامید می شوم، شماره ی دوستان دختر را می گیرم. برنامه های آن ها برایم حتی واضح تر از برنامه ی گروه قبلی است.
احتمالا در نقش همان داف های یک روزه ای هستند که با پسری قرار دارند. یا اینکه چند مرتبه ای با کسی قرار گذاشته اند و حالا می خواهند با او بروند خرید (به زمان خودمانی طرف را بتیغند!) و یا اینکه دنونسنت پنسنرشان آن ها را از دوستی با بقیه ی دخترها منع کرده ولی البته به طور پنهانی با بقیه ی پسرها می روند و می آیند و این کار مشکلی ندارد!

حوصله ی شنیدن بقیه ی حرف هایشان را ندارم. می دانستم که در بهترین حالت به مهمانی و دور همی دعوت می شوم ولی این چیزی نیست که من به آن نیاز دارم، من یک نفر را می خواهم که یک ساعت بنشیند و به حرف های من گوش بدهد، اصلا انتظار شنیدن هیچ پاسخی را ندارم و یا حتی نمی خواهم مرا دلداری دهد. فقط کسی باشد که وقتی حرف می زنم چشم هایش گشاد نشود و نزند زیر خنده و بگوید که این حرف ها به تو نمی آید! 
بعضی وقت ها حسابی نگران خودم می شوم و به خودم لعنت می فرستم که احساسات و افکار من چه قدر بیخود است که نمی توانم هیچ کسی را شبیه به خودم پیدا کنم. تمام آن هایی که می شناسمشان در دنیایی دور از من زندگی می کنند و قبول این حس فاصله برایم سخت است. اما از آن جایی که می گویند انسان باید در اجتماع زندگی کند، من سال های زیادی با همین دوستان سپری کردم، هر چند در عین اینکه در جمع بودم اما روحم همیشه تنها بود و خنده های مصنوعی ام تنها از روی اجبار بود. یعنی هر چند که از درون یک فرد ناراضی بودم، اما همیشه برای دوستانم دوست خوبی بودم. از اینکه از خودم تعریف کنم متنفرم، اما با صراحت می گویم هیچ وقت نشده که کسی در بین آن ها از من ناراحت و دلگیر شود، بخواهد با من جار و جنجال راه بیاندازد و یا شکایتی از من داشته باشد. و با افتخار می گویم که تا به حال هیچ یک از دوستان قدیمی ام را به فرد جدیدی نفروختم، کاری این روزها بسیاری از آدم ها می کنند. بدون لحظه ای فکر به خاطرات خوب گذشته و ارزشی برایشان داشتی و ارزشی که برایت داشته اند، مثل اثاثیه ی قدیمی منزلشان تو را به سمساری ارزان خواه می فروشند و برای همیشه از زندگی آن ها محو می شوی.
نمی گویم من با تمام دوستان قدیمی ام در ارتباط هستم، به هر حال شرایطی پیش می آید که انسان ها از هم جدا می شوند، اما اینکه بی دلیل و خیلی علنی تو را به شخص تازه واردی ترجیح می دهند، برایم قابل درک نیست. البته خوب که فکر می کنم می بینم اشکال از خودم است. شاید به اطرافیانم بیش از آن چیزی که هستند بها داده ام و در قبال یک بار یک بار محبت آن ها، من ده بار به آن ها خوبی کردم. سزای کسی که دستش نمک نداشته باشد، بهتر از این نمی شود.
و همین است که می بینم ناگهان و بی دلیل تنها می شوم.  اصلا تنهایی در خون من است. همان طور که از بچگی در تنهایی بزرگ شدم و هیچ گاه خواهر و برادری نداشتم و تا به امروز که هیچکس با من نیست. کاشی کسی می آمد...


پ.ن: این وبلاگ را از من بگیرند، دیگر نمی دانم چه خاکی بر سرم بریزم!

خوراکی های نوستالژیک!


ساعت شش و نیم صبح بود. مادرم غر می زد که "زودتر صبحونه ت رو بخور، مدرسه ت دیر می شه"T، اما پنیر دانمارکی خوشمزه تر از آنی بود که از خیرش بگذرم. در حال تماشای کارتون تام و جری از برنامه ی صبح به خیر ایران بودم که داد زدم "شیر کاکائو میخوام". مادرم با شیرکاکائوی شیشه ای پاک آمد. هیچ وقت برای خوردن شیر از لیوان استفاده نمی کردم و او اصلا از این کار من خوشش نمی آمد و همیشه می گفت جدا از اینکه سر کشیدن شیر از شیشه کار بچه های بی ادب است، خوردن شیرکاکائو هم برای من خوب نیست و بهتر است تا شیر خالص بخورم. اما همیشه از خوردن شیر خالص بدم می آمد، حتی جرقه و برشتوک هم نتوانسته بودند، سلیقه ی مرا عوض کنند.
صبحانه ام که تمام شد، یونیفورم صورتی ام را پوشیدم. هنوز بند کفش هایم را نبسته بودم که صدای ممتد بوق سرویس به گوشم خورد. یادم افتاد که چیزی را فراموش کردم، یک چیز مهم.
با کیفم به سمت یخچال دویدم. در یخچال را که باز کردم خوراکی ها چشمک می زدند; بیسکویت مادر، ویفر موزی مینو، پفک نمکی، اسمارتیس، پاستیل نوشابه ای، تی تاپ، کام کام و خیلی چیزهای دیگر. اما جز بیسکویت و کیک، خوردن اینجور خوراکی های در دبستان ها ممنوع بود و من مجبور شدم کیک لی لی پوت و ترد را انتخاب کنم.
سوار سرویس که شدم، طبق معمول یکی از دوستان پایه در خوراکی خوردن را دیدم. سر صبحی در حال جویدن آدامس بود و از آن جایی که یک تصویر کج و کوله سبزآبی را پشت دستش دیدم، حدس زدم که باید  آدامسش از نوع خرسی باشد.  عاشق آدامس بود، حتی بعضی وقت ها یواشکی سر کلاس درس آدامس می جوید و این باعث می شد تا از کلاس اخراج شود. یک آرشیو کامل از عکس های آدامس لاویز هم داشت. دستش را در جیبش کرد و چند آدامس بیرون آورد تا به من بدهد، خروس نشان، موزی، خرگوشی. خرگوشی را برداشتم، بدجوری طعم شیرینش را دوست داشتم.
از سرویس که پیاده شدیم، کمی آن طرف تر از مدرسه سوپرمارکتی وجود داشت که همیشه پر بود از دانش آموزان مدارس اطراف. البته ما هم همیشه قبل از ورود به مدرسه به آنجا می رفتیم و بیسکویت باغ وحش گرجی می خریدیم. دلیلش هم این بود که در اکثر بسته ها یک 50 تومانی به عنوان جایزه قرار داشت. ما هم حسابی خوشحال می شدیم که هم پول را گرفتیم و هم یک بسته بیسکویت مجانی خوردیم. در ضمن با آن 50 تومان هم از آن ترشک ها و لواشک ها می خریدیم. از آن هایی که مادرم می گفت دست ساز و غیربهداشتی اند. من هم یواشکی می خوردم، ولی از آن جایی که دور لب و زبانم رنگی می شد، مادرم پی به جرمم می برد و حسابی شاکی می شد.
همیشه کلاس را به شوق زنگ تفریح و خوردن خوراکی ها به پایان می رساندیم. بعضی از روزها هم دور هم جمع می شدیم و تخم مرغ شانسی یا توی باکس می خریدیم و هر کسی که جایزه ی بهتری نصیبش می شد، پزش را به بقیه می داد.
 همیشه هم در ته کیفم شکلات هبی پیدا می کردم که  نمی دانم چطور مادرم آن را وارد کیفم می کرد و البته طعمش را دوست نداشتم و به راحتی آن را به همکلاسی هایم می دادم.
بوفه ی مدرسه هم هیچ وقت برایم خوشایند نبود، چون از همان خوراکی های بهداشتی می فروخت که خوردنش آن قدرها نمی چسبید. اما من و دوستانم به انتظار شنیدن زنگ آخر می ماندیم تا به همان سوپرمارکت نزدیک مدرسه برویم و تا قبل از اینکه سرویس برسد، نوشمک بخریم. بعضی وقت ها هم آلاسکاهای خانگی می خریدیم که چیزی جز رنگ های غیرمجاز و یخ نبود، اما حسابی طرفدار داشتند. اگر هم نوشمک و آلاسکا تمام می شد، بستنی های قیفی پاک، توپی و زی زی گولو هم بودند که به همان اندازه خوشمزه باشند. گاهی هم که پول کم می آوردیم بستنی دوقلو می خریدیم و با دوستانمان نصف می کردیم. بستنی زمستانی هم که مخصوص فصل سرد بود.
البته امکان داشت که در بعضی روزها پول تو جیبی بیشتری برایمان بماند که در این صورت به اغذیه فروشی خیابان بالایی می رفتیم. آن جا بیشتر پاتوق دانش آموزان دوره ی راهنمایی بود.  در منویش دو نوع ساندویچ داشت که مخصوص بچه مدرسه ای ها بود و آن ها را به قیمت 100 تومان می فروخت، ساندویچ سوسیس و کالباس. سفارش همیشگی من کالباس بود. مرد بد اخلاقی که آنجا کار می کرد، چند تکه کالباس، خیارشور و گوجه را در نان سفید می گذاشت و با نوشابه ی شیشه ای زمزم یا کانادا درای تحویلمان می داد. نمی دانم چرا آن ساندویچ های کوچک که در چند لقمه تمام می شدند و بدتر از همه اینکه در محیط به ظاهر ناسالمی آماده می شدند، اینقدر به من می چسبید. اما از آن جایی که صفی از دانش آموزان در آنجا تشکیل می شد، حتما همه چنین احساسی داشتند. اما بدترین جنبه ی قضیه این بود که باعث می شد تا من کاملا سیر شوم و ناهار نخورم. مادر نیز هیچ وقت نفهمید که چرا من در بیشتر روزها اشتهایم کور می شود، وگرنه حتما مدرسه ام را عوض می کرد.


پ.ن1: این ها بازی با خاطراتی بود که من با خوراکی های دوران خردسالی و دبستانم داشتند و هنوز طعم خوب آن ها را زیر زبانم حس می کنم و می دانم که خاطرات من، از آن تمام بچه های دهه ی شصت است.
پ.ن2: سعی کردم عکسی از تمام خوراکی ها پیدا کنم، ولی متاسفانه یا چیزی پیدا نکردم یا تصویر مناسبی نبود.

دخترک کبریت فروش.




دخترک کبريت فروش شهر،
از مدت ها پيش به دنبالت مي گشتم.
بر فرشي از برف نشسته بودي. در دستانت کوچکت بسته هاي چوب کبريت را ديدم. لب هايت مي لرزيد و نمي دانم که اين لرزيدن از تازيانه هاي سرما بود يا از کابوس برگشت به خانه.
 گوش هايت را بگير، چشم هايت را ببند و پره هاي بيني ات را جمع کن. شنيدن صداي خنده ها و تماشاي شادي و بوي خوب غذاي لذيذ همسايه، آن هم در اين شب  يخ زده، قلب تنهایت را مي شکند.
اينجا براي آرزوهاي بزرگ کودکانه ي تو زيادي کوچک است و بدون اينکه بفهمي غريبه ها رويايت را مي بلعند تا تو هم جزوي از دنياي محقر آن ها شوي.
 مي دانم که جسم استخوانيت نه توان ماندن دارد و نه ناي رفتن، اما نترس و دستانت را به من بده. مي بيني؟! من نيز مثل تو هستم. دستانم به کرخي دستان توست. بيا کبريت ها را تقسيم کنيم. کافيست تمامشان را روشن کنيم. از هجوم سرما مي گريزيم. در پناه آتش جاي مي گيريم. ما آنقدر گرم مي شويم تا اينکه بسوزيم. ما امشب زندگي را به آتش مي کشيم و روياهايمان را مي سوزانيم.فردا که بيايد هيچ اثري از ما نيست. خاکسترمان در ميان برف ها گم مي شود و عابران بي تفاوت از روي آن مي گذارند.
اشکانت را پاک کن. هيچ چيز مبهم نيست. ما مي رويم و آن ها نيز روزي به ما مي پيوندند و ما آزادي را فرياد مي زنيم، در حالي که آن ها حقارتشان را.

اولين کبريت روشن شد. آماده اي؟ آتش!

زنی را می شناسم من...


زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پُر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست؟

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست:

نگاه سرد زندانبان!

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی!

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه!

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است!

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که: بسه

زنی را می شناسم من

که با شیطان نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بد کاران

تمسخر وار خندیده!

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است

زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد؟

نمی دانم، نمی دانم...

**********************

امروز روز زن است و می خواستم چیزی برای امروز بنویسم، اما همه ی حرف هایم را در بیان زیبای سیمین بهبهانی دیدم و ترجیح دادم که به جای خواندن حرف های ناخوشایند من از این شعر لذت ببرید. این روز مقدس را به همه ی بانوان ایران زمین تبریک می گویم.

پ.ن: من امروز دو بار خوشحال شدم، اول به خاطر تولد مادرم و دوم به خاطر روز زن. تداخل این دو تاریخ در یک روز برایم خیلی دوست داشتنی بود.

ما به دنیا نیامدیم، ما به ایران آمدیم!

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان در هر کجا
آيا همين رنگ است؟!

مهدی اخوان ثالث                                      


کره ای است به نام زمین، با چند میلیارد جمیعت، صدها کشور، ده ها ملیت. و جایی در میان این همه خاک، سرزمین غریبی به نام ایران در قعر خاورمیانه وجود دارد.
ایران از همه ی دنیا جدا افتاده است. هیچ کس از حال مردمش باخبر نیست. هیچ کس نمی داند که اهالی اش چه روزگار تیره ای دارند، چه بر سرشان می گذرد و تبدیل شده اند به ربات های انسان نما.
من هم یک دختر جوان ایرانی ام. دختر جوانی که باید در دست در دست دوستانش در خیابان های سبز شهر پاکی رقص کنان برود و آواز بخواند. اما در اتاق کوچکش تنها می نشیند، پرده ها را می کشد و در را قفل می کند. و به همین سادگی از زندگی خسته می شود. و من می دانم که امثال من کم نیستند. مردگی می کنیم، هیچ گاه نفهمیدیم که زندگی چیست و حتی بلد نیستیم ادای آن را در بیاوریم.
ما به شیوه ای متفاوت از همه جا زندگی می کنیم!

اینجا کشوری است که درصد بزرگی از مردمش از نوجوانی به بیماری افسردگی دچارند و همه ی ماهایی که خود نیز درگیر این دردیم، دیگران را به تمسخر می گیریم و می گوییم ادا در نیاورید. مثل اینکه برای نشان دادن درد باید عملا خودکشی کنی. البته از نظر من همه ی ما خودمان را کشته ایم، آن هم نه یک بار بلکه هر روز این کار را می کنیم. اما خودکشی واقعی روزی است که دست به کشتن احساساتمان می زنیم و ریشه اش را می خشکانیم و اینجاست که دیگر نمی توانیم نام هیچ موجودی را روی خود را بگذاریم جز مرده ای متحرک.

- اینجا کشوری است که هیچ تفریحی جز اینترنت نداریم. آن هم اینترنتی که با رتبه ی پایین ترین سرعت در بین سایر کشورهای جهان صدرنشین است. بدون تجهیزات همیشگی مان به هیچ دردی نمی خورد و از بزرگترین آرزوهایمان گشتن در سایتی مثل "ینونتنینونب" است. البته اگر دری به تخته نخورد و شایعه ی اینترنت حلال تبدیل به واقعیت نشود.

- اینجا کشوری است که به خاطر نداشتن کوچکترین امکاناتی، برای چند شب تفریح، دنینسنکنو و ونینسنکنی به دوبی و ترکیه و تایلند می رویم. پول هایمان را آنجا می ریزیم ،یک جور منبع درآمد خوب برای ترک ها و عرب ها می شویم و در نهایت همان مردم با ما برخورد خوبی ندارند.

- اینجا کشوری است که به خاطر همان مسافرت های چند روزه ی فوق، بعد از برگشت زبان فارسی را فراموش می کنیم و یا بلافاصله در کلاس زبان های مختلف ثبت نام می کنیم.

- اینجا کشوری است که از شکم خود می زنیم و با هزار قرض و قسط و وام در محله ای خوب (یا بهتر بگویم دهان پر کن) خانه ای اجاره می کنیم و اتومبیلی مدل بالا می خریم. سپس در اتاقی 12 متری یک "تیری دی" آن هم از نوع 42 اینچش می گذاریم و برای آشپرخانه ای که نمی شود یک بشقاب هم جا به جا کرد، یخچال ساید بای ساید می خریم.

- اینجا کشوری است که قوانین رانندگی اش با هر جای دیگری فرق می کند. در هر خیابانی که چراغ راهنما وجود دارد آمار تصادف بالاتر است و مردان اگر زنی را پشت فرمان ببینند، سعی می کنند باعث تصادف و از دست دادن کنترل او شوند.

- اینجا کشوری است پرتیراژترین و پرفروش ترین کتاب هایش، مربوط می شود به کتاب های کمک آموزشی کنکور. بهترین دانشگاهش رتبه ی 1500 را در رنکینگ جهانی دارد و هر کسی هم نمی تواند وارد آنجا شود. در ابتدا سهمیه های خاصی (!) مجازند، آنجا پذیرفته شوند و سپس اگر ما هم رساله و مسائل دینی را نکته به نکته حفظ  کنیم، عده ی خیلی کمی از ما شایستگی پذیرفته شدن را پیدا می کنیم. پس همه ی ما به دانشگاه آزاد می رویم. تنها به انگیزه ی حضور زدن در کلاس می نشینیم. اساتید هم به عشق دریافت شهریه کاری جز مشروط کردن شاگردان ندارند. پس تنها هدفمان داشتن مدرکی است که به خودمان آویزان کنیم.

- اینجا کشوری است که آمار قابل توجهی از دانش آموزان دبیرستانی اش سیگار می کشند و همین ها وقتی به دانشگاه می روند، معتاد به انواع مخدر و محرک می شوند. قبل از کلاس تنرنانمناندنونل می خورند و سر کلاس چرت مرغوب می زنند.

- اینجا کشوری است که همه بیکارند و آن هایی هم که به اصطلاح مشغول به کارند، شغل کاذب دارند. فارغ التحصیلان ارشد دست به کارهایی می زنند که نیاز به یک کلاس سواد ندارد و بقیه هم می گویند چه اشکالی دارد، کار عار نیست و لحظه ای به شب بیداری ها، تلف شدن چندین سال در دانشگاه و از آن بدتر شکسته شدن غرور یک جوان فکر نمی کند.
- اینجا کشوری است که همه روزهایشان را در بطالت می گذراند، چون می دانند تلاش کردن هیچ فرقی با درجا زدن ندارد و آرزوهایت فقط حق سوخته شدن دارند. آن هایی که رفتند نرسیدند و بقیه هم از آن ها عبرت می گیرند.

- اینجا کشوری است که هیچ کس کتاب نمی خواند. روزنامه ی ما کیهان است و اگر کتاب خوبی هم باشد بارها ویرایش می شود و در نهایت چیزی جز عنوان باقی نمی ماند.

- اینجا کشوری است که همه ی ما ادعا می کنیم علامه ی دهر هستیم. یک جمله از یک نفر شنیده ایم و همه جا آن را تکرار می کنیم، اما حتی جنسیت آن فرد را نمی دانیم.

- اینجا کشوری است که هزاران کودک زیر 10 سال در خیابان آدامس و گل و فال می فروشند و هر بار که به سمت ما می آیند، آن ها را با عصبانیت از خود دور می کنیم.

- اینجا کشوری است که هیچ کدام جرئت انجام هیچ کاری را نداریم. در خانه شعار می دهیم و در تاکسی اظهار نظر می کنیم.

- اینجا کشوری است که در به در دنبال گرفتن ویزا و رفتن هستیم. وقتی که رسیدیم، در ابتدا حسابی از خوبی های آن طرف لذت می بریم ، اما چون تصور می کردیم که آنجا بیشتر از ایران بطالت و خوشگذرانی می طلبد و  بعد متوجه می شویم که آنجا باید سخت  کار کرد، از مهاجرت دلسرد می شویم. همین که آزادی، حقوق اجتماعی و زندگی قانونمند و منظم جزو زندگی روزمره مان شد، به این نتیجه می رسیم که تفاوتی میان ایران و کشور فعلی وجود ندارد و احتمالا با یادآوری خاطرات ایرانی بیشتر هم عاشق ایران می شویم. از این رو به فامیل و آشنا هم پیشنهاد می کنیم که چنین اشتباهی نکنند و جمله ی معروف "هیچ کجا ایران نمی شود" را به کار می بریم و در حقیقت بقیه را به درجا زدن تشویق می کنیم.

- اینجا کشوری است که هموطنان ساکن کشورهای غربی، به طرز عجیبی ادعای وطن پرستی و ایرانی بودن دارند. اما حاضر نیستند حتی برای چند ماه اینجا زندگی کنند. در اعتراضات هم برایمان تز ارسال می کنند. البته چنین ادعاهایی را که همان ادعا بیشتر نیست را باید دید جلوی دوستان غیرایرانی خود هم دارند یا خیر.

- اینجا کشوری است که اگر خبر درگیری، کتک خوردن یک زن و حتی در قتل در خیابان را بشنویم، هیچ احساس خاصی در ما پدیدار نمی شود. چون از بچگی چنین وقایعی را لمس کرده ایم و دیگر شنیدن این اخبار تاثیری در ما ندارد.

- اینجا کشوری است که دختران از بیست سالگی انواع جراحی های زیبایی و بوتاکس را بر پوستشان پیاده می کنند و سبک آرایش مورد علاقه ی بسیاری از دختران و زنان آرایش خلیجی و عربی است و در مهمانی، عروسی، خیابان، پیاده روی و بیابان لباس مجلسی می پوشند. و البته شهر پر از پسران دخترنمایی است که احساس مدل بودن می کنند.

- اینجا کشوری است که مردان، زنان را چیزی جز کالای جننسنی نمی بینند و زنان از روی همین طرز تفکر اعتماد به همه ی مردان را از دست می دهند.

- اینجا کشوری است که دخترها شخصیت پسر را از روی اتومبیل گران قیمت او می سنجند و پسرها از روی صورت های پلاستیکی دختران.

- اینجا کشوری است که تن دادن و دل ندادن تبدیل به اپیدمی شده و هیچ عشقی بیشتر از یک شب پایدار نیست.

- اینجا کشوری است که پسرهایش با دختری که چند سال با او دوست بودند، ازدواج نمی کنند و به قول معروف دنونسنت دنخنتنر مردم را می گیرند.

- اینجا کشوری است که پاکی دختر با چیزی شبیه پوست پیاز سنجیده می شود. از آن جا حتی زنان ایرانی هم هنوز اعتقادی به آزادی خود ندارند، با خرج چند صد هزار تومان خود را به عنوان کالایی آکبند تقدیم به شوهرانشان می کنند.

- اینجا کشوری است که کمتر کسی حاضر است بدون صرف مخارج سنگین عروسی کند که نتایجی جز زیر بار رفتن قرض به مدت طولانی و یا حتی به زندان افتادن به عدم پرداخت چک ها ندارد.

- اینجا کشوری است که تمام مردان بدون استثنا مادر و خواهرشان را بیشتر از همسرشان دوست دارند و حتی به نوعی عروسک دست مادرشان هستند.

- اینجا کشوری است که آمار طلاق آن به شدت در حال افزایش است و دلایل آن می تواند یکی از این ها باشد: خیانت، فقر، کمبود روابط عاطفی.

- اینجا کشوری است که عده ی انگشت شماری روز به روز ثروتمندتر می شوند و بر تعداد املاک و دفترچه های بانکی شان افزوده می شوند و تنها سختی که به خود می دهند چند تماس کوتاه تلفنی در روز است. اما عده ی کثیری با داشتن چند شغل همزمان مثل کارمندی، رانندگی، فروشندگی و حتی کارگری روز به روز بیشتر در فقر فرو می روند.

- اینجا کشوری است که در نژادپرستی رقیب نداریم، اما همه ی اروپایی ها را به این لقب می خوانیم. حتی این رفتار را با یکدیگر نیز داریم. تمام خاکمان در تهران خلاصه شده و گویا مردم شهرهای دیگر از ایران جدایند و با تمسخر و جوک های قومیتی بر آن تاکید می کنیم.

- اینجا کشوری است که همه دم از دین و خدا می زنیم. اما به راحتی دروغ می گوییم، تهمت می زنیم، غیبت می کنیم، آبروی یکدیگر را می ریزیم.

- اینجا کشوری است که هر کس صادق باشد کلاهش را برمی داریم و او را احمق فرض می کنیم و اگر کارمان را با هفت خطی و دغل بازی پیش ببریم، احساس زرنگ بودن می کنیم و حتی مورد تحسین اطرافیان قرار می گیریم.

و در یک کلام، اینجا کشوری است که هیچ چیزی ندارد جز تاریخی عظیم. این در نوع خود یک ویژگی مثبت است، اما می توان زمانی به گذشته ی پرافتخار نازید که حال و آینده ای روشن پیش رو داشته باشیم. تاریخ نه نان و آب می شود، نه اعتبار شخصیتی می آورد و نه آرامش و آسایش برای کسی می سازد. نمی دانم که چرا بعضی ها با اینکه در خواب هزار ساله فرو رفته اند، هنوز دلشان را به گذشته خوش کرده اند و وضعیت فعلی خود را با آن توجیه می کنند. در حالی که این جور بحث ها نیز چیزی جز ادعا نیست. اگر خیلی پایبند به تاریخ بودیم، الان در سال 1390 که شروعی برای اقوام عرب زبان بی ریشه است، نبودیم. تاریخ زیباست، داشتن اسطوره مایه ی افتخار است و تماشای بناهای تاریخی دوست داشتنی اند، اما در حال حاضر اینجا ایران است، نه پرشیا!
دلم این روزها خیلی پر است. در آینه به خودم می نگرم و می گویم این چه بلایی است که من بر سر خود می آورم، اما تنها کافی است تا سرم را از پنجره بیرون کنم و بفهمم که عیب از من نیست و . ناراحتی و افسردگی جزء جدانشدنی ماست. امید به زندگی در اینجا صفر است، هیچ کس در فکر تغییر نیست، هر کس تک روی می کند و فکر می کند همه چیز درست خواهد شد. من هم خیلی از این عیب ها را دارم، اما واقعا تلاش می کنم تا آن ها را از بین ببرم و یا حداقل اعتراف به داشتنشان می کنم. اما چه کنیم که یک دست صدا ندارد و نمی دانم به کجا خواهیم رفت.
تک تک چیزهایی که نوشتم را هر روز می بینم و می دانم همه ی خوانندگانم نیز این تجربیات را داشته اند یا دیده اند. و هیچ کس نمی تواند خلاف حرف هایم را ثابت کند. من نمونه های غیرقابل شماری از مثال هایم را دیده ام و با بعضی از آن ها زندگی کرده ام و نمونه های انگشت شمار بقیه را قبول ندارم. می دانم چیزهایی که گفتم تنها بخشی از جامعه ی امروزی ماست و دستم می رفت تا بیشتر بنویسد اما مطلبم به اندازه ی کافی طولانی شد و خیلی ها دوست ندارند مطلب طولانی بخوانند. یک چیزهایی هم بود که احتمالا توهین به مقدسات (!) تلقی می شد و من هم سعی کردم به تفکرات بقیه احترام بگذارم.



تهوع بزرگ.

از قفسه ی سینه ام شروع می شود، به سمت شانه ام می رود و به قلبم که می رسد اوج می گیرد. درد را می گویم. خیلی وقت است چنین دردهایی را احساس می کنم. اما دیگر آزاردهنده نیستند. درد هم عادی می شود، مثل همه ی چیزهای سیاه دیگر زندگی. مثل همه ی چیزهایی که در نگاه اول وحشتناک به نظر می رسیدند، اما طولی نکشید که جزوی از من شدند و حال با آن ها زندگی می کنم. گاهی ضربان قلبم اجازه ی فکر کردن را از من می گیرد، اما در برابرش مقاومت می کنم و یا شاید تنها تظاهر به مقاومت. حاضر هم نیستم که هیچ کدام از داروهای تجویزی به درد نخور پزشکان را استفاده کنم. مگر از این چند سال زندگی چه خیری دیده ام که حالا بخواهم با مصرف چند قرص و دارو چند به سال زندگی ام اضافه کنم یا از کاهش آن جلوگیری کنم.
هر شب که می گذرد، گویا که احساس بدتری پیدا می کنم. دلم می خواهد فریاد بزنم و بگویم که چقدر دلم از خیلی چیزها پر است و چقدر از دنیا و این زندگی روتین بیزارم. می دانم که داشتن چنین احساساتی در بیست و یک سالگی خلاف طبیعت است. اما مگر ناامید بودن سن و سال می شناسد؟! وقتی که خوب چشم هایم را باز می کنم و واقعیت را در اطرافم می بینم و اینکه هیچ چیز حتی درصدی بر تمایلات من نیست و انگار هیچ وقت هم قرار نیست بشود، چطور می توانم لبخند بزنم؟ حتی رویاها نیز جوابم کرده اند. همه ی آن ها برای نرسیدن ساخته شده اند و من چقدر ساده بودم که در تمام این سال ها تلاش کردم، بی خبر از آن که هیچ روزنه ی نوری وجود داشته باشد و هر بار تنها تصویری از یک پوزخند در مغزم شکل می گرفت که می گفت قانون جبر عوض شدنی نیست و این یعنی که من باید تسلیم شوم؟!
به قول ژان پل سارتر، "زندگی یک تهوع بزرگ است که همه ی ما در آن دست و پا می زنیم". و من هم یکی از این افرادم. در حال غرق شدن در این تهوع بزرگ هستم، هر بار که دست و پا می زنم و سرم به زور از آن بیرون می آورم تا اطرافم را ببینم، ساحلی آلوده را می بینم که آدم های خوشبختی در آن پرسه می زنند. هیچ کس نگاهش به این سمت نیست. هیچ پرچم قرمزی دیده نمی شود. واضح است که بعضی از ما در تهوع فرو می رویم. بگذار بقیه در ساحل هنرنزنه خوش بگذرانند و شب که به خانه برگشتند خدایشان را شکر کنند. من هیچ وقت خدایی نداشتم، چون خدای خوشبختان بی درد خدای من نیست که از او چیزی بخواهم. تنها خاطره ی من از او همان پوزخند تلخ است و می خواهم همان را نیز به فراموشی بسپرم.
تهوع مغزم را می بلعد....

درست یا غلط...حق با تصمیم گیرنده است!

عشق یک طرفه، عشق زورکی، رد پیشنهاد ازدواج مجید، خیانت، اسید پاشی، چشم های کور آمنه صورت سوخته و زندگی از دست رفته ی او و در آخر صادر شدن حکم کور کردن چشم های مجید برای مقابل به مثل!
این قضیه آن قدر دردناک است که در قالب کلمات و احساسات افرادی چون ما که از داستان دوریم نمی گنجد و مطمئنم که قادر نیستیم عمق چنین فاجعه ای را آن هم در قرن 21 درک کنیم. همه می دانند که حتی یک حیوان از سر گرسنگی هم نوع خود را نمی کشد و تنها یک آدم نماست که می تواند دست به چنین عملی بزند. آمنه هم هر تصمیمی بگیرد درست است، چه قصاص چه حبس ابد و چه کور کردن. اما در این میان همیشه عده ای هستند که آتش بیار معرکه می شوند و به شدت با افکار و عقاید به اصطلاح مدرنشان این قبیل حکم ها را غیرانسانی می دانند و با دلایلی چون بالا رفتن آمار خشونت و اعدام، نظراتشان را توجیه می کنند. اما نمی دانم که این افراد چه حقی دارند تا در رنج و درد کسی دیگر دخالت کنند. این روشنفکرنماها دلشان برای کسی نمی سوزد و فقط می خواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند. کافیست فقط لحظه ای خودمان را جای آمنه یا یکی از نزدیکانش بگذاریم و ببینیم آیا ما هم در چنین شرایطی با لبخند و امیدواری به قضیه نگاه می کردیم؟
من وقتی در پنجم دبستان درس می خواندم، چنین روایتی را به چشم دیدم. یک روز که از مدرسه تعطیل شده بودم و برای رسیدن سرویسم به خیابان بالایی می رفتم، جمیعت زیادی را دیدم که جلوی در خانه ای ایستاده اند و می شنیدم که می گفتند دختر جوانی را با چاقو کشته اند. من دختر را ندیدم اما فهمیدم که تن بی جانشان جلوی در افتاده بود و بنا بر مسائل شرعی(!) کسی حاضر نمی شد او را به بیمارستان ببرد. وقتی که آمبولانس رسید، من دیگر آنجا نبودم. اما روز بعد که به مدرسه می رفتم تمام کوچه و خیابان پر بود از پارچه های سیاه و وحشتناک ترین صحنه ای که دیدم، خون خشک نشده ی دختری بود که زمین را رنگی کرده بود. به سمت مدرسه دویدم و می شنیدم همه در این مورد حرف می زدند. داستان از این قرار بود که پسر و دختر جوانی چند سالی با هم دوست بودند. از آن جا که پسر یک آدم بی کار و بی سواد بود، بعد از قبولی دختر در دانشگاه، خانواده اش دیگر به او اجازه ی دوستی با پسر را ندادند. او هم که مثلا حسابی احساساتش جریحه دار شده بود، تصمیم به انتقام گرفت. چند روزی منتظر ماند تا خانه ی دختر خالی شود. زنگ در را که می زند، دختر پایین می آید و تا در حیاط باز می شود، او را با ضربات متعدد چاقو به قتل می رساند.
می دانم که هر روز از این ماجراها زیاد اتفاق می افتد، اما چون این حادثه را به چشم دیده ام هیچ وقت فراموش نمی کنم و همین طور آگهی های ترحیم دخترک را که بچه های مدرسه روی آن ها نوشته بودند :خیانت در عشق.
شاید جمله ی زیبایی نباشد اما تنها شانسی که دختر نزدیک مدرسه ی من آورد، مردن بود، چون زندگی با چشمانی کور و صورتی سوخته، بدتر از مرگ در هر ثانیه است. 

طعم گس بزرگ شدن...!

از کودکي به شنيدن و دانستن نظرات آشناها و غريبه ها در مورد موضوعات مختلف علاقه ي زيادي داشتم. به طوري که تا به امروز پاي خسته کننده ترين برنامه هاي نظرخواهي هاي تلويزيوني مي نشينم يا بحث هاي اينترنتي را مي خوانم و اتفاقا لذت هم مي برم. به همين خاطر از همان 12-13 سالگي در خيلي از شبکه هاي اجتماعي، فاروم ها و وبلاگ ها فعال بودم و هستم. اما شايد با ارزش ترين و خاطره انگيزترين چيزي که از اوايل نوجواني ام به يادگار دارم، چيزي باشد به نام "دفتر عقايد".
فکر مي کنم بيشتر ما و خصوصا دانش آموزان دختر يک چنين دفتري داشتند اما احتمالا من داراي بيشترين نسخه از اين دفترهاي نظرخواهي هستم. آن قدر سوالاتم جنجالي و جالب بودند، که هر بار براي گشتن کيف ها از دفتر مدرسه مي آمدند، تنها کاري که مي کردم پنهان کردن دفتر بود. حتي دفترم را به پسردايي و پسرخاله ام مي دادم تا به مدرسه ي خودشان ببرند و پسرهاي همکلاسيشان برايم بنويسند و اغلب اوقات جواب هاي جفنگي مي دادند که اصلا قابل فهم نبود. در عوض دوستان دخترم در پاسخ هايشان احساس و آينده نگري موج مي زد.
امشب به ياد دفترهايم افتادم و يک جورهايي دلم برايشان تنگ شد. آن قدر برايم دوست داشتني هستند که آن ها را در طبقه ي اول کتابخانه ام گذاشته ام. نه دفتر عقايد دارم و تقريبا همه ي آن ها خالي از صفحه ي سفيد هستند. سراسر دفترها را با لبخند ورق مي زنم و پاسخ ها را قهقه زنان مي خوانم. حتي خودم هم در آن نوشته ام، عجيب است که هنوز بعضي از نظراتم مثل شغل، و مسائل مربوط به ازدواج تغييري نکرده است. نمي دانم شايد زود عاقل شدم يا مغزم در زمان گذشته فسيل شده است و شايد هم زود خودم را شناختم.
البته گذشته از همه ي اين ها، جالب ترين بخش برايم ديدن اسامي دوستان دوره ي راهنمايي و يک دفتر نيز با نام دوستان دوران دبستانم است. اگر بيشتر از اين ادامه دهم حتما به گريه مي افتم. باورم نمي شود که من اين همه آدم را مي شناختم و خيلي از آن ها نيز دوستاني بودند که معلم ها را با شيطنت هايمان خسته کرده بوديم و تهديد به اخراج شده بوديم و با تعهد والدينمان به کلاس برگشتيم. تصوير زنده اي از تک تک اين دوستان در خاطرم هست و قول مي دهم اگر روزي دوباره آن ها را ببينم، خواهم شناخت. يادآوري چنين خاطراتي در عين شيرين بودن، دردناک نيز است. مثلا اينکه مي بيني با آدم هاي اطرافت رشد مي کنی و خاطره سازي مي کني، اما هر چه بزرگتر مي شوي و به سال هاي دوستي ها اضافه مي شود، به جاي بيشتر شدن خاطرات، يک باره مي بيني همه چيز در حال کمرنگ شدن است و رابطه ها رو به سستي و در نهايت غريبگي مي رود و به همين راحتي فراموش مي شويم، بدون اينکه خودمان بفهميم و تنها سوالي که خاطرات مي سازند اين است که "چرا اينطور شد؟" و هميشه بي جواب خواهيم ماند.
نمي دانم اگر دوستان قديمي ام را مي ديدم، مي توانستم به اندازه ي گذشته با آن ها صميمي باشم يا نه و اما از صدقه سري فنينس بنونک جواب را زود مي يابم.
تقريبا اسم و فاميل همه ي دوستانم را سرچ مي کنم و پروفايل نيمي از آن ها را پيدا مي کنم. در نگاه اول باورم نمي شود که اين ها همان دوستان شيطان من هستند. حرفم را در مورد شناسايي آن ها پس مي گيرم و اشکال از قدرت تشخيص من نيست، به دليل عمل هاي زيبايي، چيزي جز ته چهره اي از قديم ندارند و ديگر نمي توانم خصوصيت گذشته شان را با چنين صورت جديدي تطبيق دهم. در صفحه ي آن هايي که پابليک است، اطلاعاتشان را مي بينم، هيچ کدام در رشته اي که در دفتر من نوشته بودند، درس نمي خوانند و از روي بقيه ي علايق مي توان حدس زد، زير خيلي ديگر از حرف هايشان زده اند. بدم نمي آمد تا چند نفر از آن ها را ادد کنم، اما مي توانم حدس بزنم که جز سلام و عليک و اسمايلي هاي قلب و بنونسه ي زورکي، چيزي براي گفتن نداشتيم. و مي بينيد که جواب همين بود، گذشته ي زيبا به کار آينده نمي آيد.
و در آخر بعد از اين جست و جو ها و نتيجه گيري هايم، سوال ديگري برايم طرح مي شود، که آيا اگر آن ها هم مرا مي ديدند چنين فکري درباره ي من مي کردند؟ آيا من هم خيلي عوض شدم و با بزرگ شدنم چقدر از آنچه بوده ام و مي خواستم باشم فاصله گرفتم؟

دوست قديمي، اگر روزي اتفاقي وبلاگ مرا پيدا کردي، اسمم به نظر برايت آشنا آمد و اين پست را خواندي، با جواب دادن به اين سوال خوشحالم خواهي کرد.