ساعت شش و نیم صبح بود. مادرم غر می زد که "زودتر صبحونه ت رو بخور، مدرسه ت دیر می شه"T، اما پنیر دانمارکی خوشمزه تر از آنی بود که از خیرش بگذرم. در حال تماشای کارتون تام و جری از برنامه ی صبح به خیر ایران بودم که داد زدم "شیر کاکائو میخوام". مادرم با شیرکاکائوی شیشه ای پاک آمد. هیچ وقت برای خوردن شیر از لیوان استفاده نمی کردم و او اصلا از این کار من خوشش نمی آمد و همیشه می گفت جدا از اینکه سر کشیدن شیر از شیشه کار بچه های بی ادب است، خوردن شیرکاکائو هم برای من خوب نیست و بهتر است تا شیر خالص بخورم. اما همیشه از خوردن شیر خالص بدم می آمد، حتی جرقه و برشتوک هم نتوانسته بودند، سلیقه ی مرا عوض کنند.
صبحانه ام که تمام شد، یونیفورم صورتی ام را پوشیدم. هنوز بند کفش هایم را نبسته بودم که صدای ممتد بوق سرویس به گوشم خورد. یادم افتاد که چیزی را فراموش کردم، یک چیز مهم.
با کیفم به سمت یخچال دویدم. در یخچال را که باز کردم خوراکی ها چشمک می زدند; بیسکویت مادر، ویفر موزی مینو، پفک نمکی، اسمارتیس، پاستیل نوشابه ای، تی تاپ، کام کام و خیلی چیزهای دیگر. اما جز بیسکویت و کیک، خوردن اینجور خوراکی های در دبستان ها ممنوع بود و من مجبور شدم کیک لی لی پوت و ترد را انتخاب کنم.
سوار سرویس که شدم، طبق معمول یکی از دوستان پایه در خوراکی خوردن را دیدم. سر صبحی در حال جویدن آدامس بود و از آن جایی که یک تصویر کج و کوله سبزآبی را پشت دستش دیدم، حدس زدم که باید  آدامسش از نوع خرسی باشد.  عاشق آدامس بود، حتی بعضی وقت ها یواشکی سر کلاس درس آدامس می جوید و این باعث می شد تا از کلاس اخراج شود. یک آرشیو کامل از عکس های آدامس لاویز هم داشت. دستش را در جیبش کرد و چند آدامس بیرون آورد تا به من بدهد، خروس نشان، موزی، خرگوشی. خرگوشی را برداشتم، بدجوری طعم شیرینش را دوست داشتم.
از سرویس که پیاده شدیم، کمی آن طرف تر از مدرسه سوپرمارکتی وجود داشت که همیشه پر بود از دانش آموزان مدارس اطراف. البته ما هم همیشه قبل از ورود به مدرسه به آنجا می رفتیم و بیسکویت باغ وحش گرجی می خریدیم. دلیلش هم این بود که در اکثر بسته ها یک 50 تومانی به عنوان جایزه قرار داشت. ما هم حسابی خوشحال می شدیم که هم پول را گرفتیم و هم یک بسته بیسکویت مجانی خوردیم. در ضمن با آن 50 تومان هم از آن ترشک ها و لواشک ها می خریدیم. از آن هایی که مادرم می گفت دست ساز و غیربهداشتی اند. من هم یواشکی می خوردم، ولی از آن جایی که دور لب و زبانم رنگی می شد، مادرم پی به جرمم می برد و حسابی شاکی می شد.
همیشه کلاس را به شوق زنگ تفریح و خوردن خوراکی ها به پایان می رساندیم. بعضی از روزها هم دور هم جمع می شدیم و تخم مرغ شانسی یا توی باکس می خریدیم و هر کسی که جایزه ی بهتری نصیبش می شد، پزش را به بقیه می داد.
 همیشه هم در ته کیفم شکلات هبی پیدا می کردم که  نمی دانم چطور مادرم آن را وارد کیفم می کرد و البته طعمش را دوست نداشتم و به راحتی آن را به همکلاسی هایم می دادم.
بوفه ی مدرسه هم هیچ وقت برایم خوشایند نبود، چون از همان خوراکی های بهداشتی می فروخت که خوردنش آن قدرها نمی چسبید. اما من و دوستانم به انتظار شنیدن زنگ آخر می ماندیم تا به همان سوپرمارکت نزدیک مدرسه برویم و تا قبل از اینکه سرویس برسد، نوشمک بخریم. بعضی وقت ها هم آلاسکاهای خانگی می خریدیم که چیزی جز رنگ های غیرمجاز و یخ نبود، اما حسابی طرفدار داشتند. اگر هم نوشمک و آلاسکا تمام می شد، بستنی های قیفی پاک، توپی و زی زی گولو هم بودند که به همان اندازه خوشمزه باشند. گاهی هم که پول کم می آوردیم بستنی دوقلو می خریدیم و با دوستانمان نصف می کردیم. بستنی زمستانی هم که مخصوص فصل سرد بود.
البته امکان داشت که در بعضی روزها پول تو جیبی بیشتری برایمان بماند که در این صورت به اغذیه فروشی خیابان بالایی می رفتیم. آن جا بیشتر پاتوق دانش آموزان دوره ی راهنمایی بود.  در منویش دو نوع ساندویچ داشت که مخصوص بچه مدرسه ای ها بود و آن ها را به قیمت 100 تومان می فروخت، ساندویچ سوسیس و کالباس. سفارش همیشگی من کالباس بود. مرد بد اخلاقی که آنجا کار می کرد، چند تکه کالباس، خیارشور و گوجه را در نان سفید می گذاشت و با نوشابه ی شیشه ای زمزم یا کانادا درای تحویلمان می داد. نمی دانم چرا آن ساندویچ های کوچک که در چند لقمه تمام می شدند و بدتر از همه اینکه در محیط به ظاهر ناسالمی آماده می شدند، اینقدر به من می چسبید. اما از آن جایی که صفی از دانش آموزان در آنجا تشکیل می شد، حتما همه چنین احساسی داشتند. اما بدترین جنبه ی قضیه این بود که باعث می شد تا من کاملا سیر شوم و ناهار نخورم. مادر نیز هیچ وقت نفهمید که چرا من در بیشتر روزها اشتهایم کور می شود، وگرنه حتما مدرسه ام را عوض می کرد.


پ.ن1: این ها بازی با خاطراتی بود که من با خوراکی های دوران خردسالی و دبستانم داشتند و هنوز طعم خوب آن ها را زیر زبانم حس می کنم و می دانم که خاطرات من، از آن تمام بچه های دهه ی شصت است.
پ.ن2: سعی کردم عکسی از تمام خوراکی ها پیدا کنم، ولی متاسفانه یا چیزی پیدا نکردم یا تصویر مناسبی نبود.