می دانم که روزی زنگ این در را می زنی، به خانه ام می آیی. به اتاقم  می روی و بر تنها صندلی اتاقم می نشینی.
می خواهی برایم هزاران داستان تعریف کنی که دستم را بر دهانت می گذارم و می گویم باید کمی منتظرم بمانی، همان طور که من سال ها منتظرت ماندم.
می خندی و از من می خواهی تا انگشتان کوچکم چسبیده بر دهانت بماند. من هم دستانم را می کشم و می روم و تو را بدون آن ها باقی می گذارم.
به آشپزخانه می روم و کتری آب جوش را از روی گاز بر می دارم تا چای دم بکشد، انگار که می دانستم تو می آیی. چوب های دارچین را تکه تکه می کنم و در قوری می اندازم. چای که دم کشید، آن را در دو لیوان بزرگ می ریزم. می خواهم سمت اتاق بیایم که تو را روبرویم می بینم. عظر دارچین چنان تو را به آشپزخانه کشانده است که گویی سال هاست چنین عطری به مشامت نخورده و با آن غریبه شده ای.با چشمانم می گویم که چای بردار. اما تو می گویی که نه چای می خواهی و نه هیچ چیز دیگری،تنها انگشتان دارچینی من کافی است تا به انتهای دنیا برسی.

اما روزها می گذرد و تو هنوز نیامده ای و من آن قدر می نشینم و برای خودم چای دارچین می ریزم تا تمام وجودم معظر به آن شود و آن وقت است که می گویی دست ها برایت کم هستند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 2:33  توسط تبسم  | 

سوم دبستان بودم. همه ي بچه هاي مدرسه موظف بودند تا مقنعه ي سفيد و مانتوي طوسي بپوشند. اما من با مقنعه ي مشکي از خانه خارج مي شدم و به ابتداي کوچه ي مدرسه که مي رسيدم، مقنعه ي سفيد را سرم مي کردم. وقتي هم که مدرسه تعطيل مي شد، براي برگشت به خانه همين کار را مي کردم. چندباري هم با همان مقنعه ي مشکي به مدرسه رفتم و با برخورد جدي ناظم بداخم مواجه شدم. اما بي فايده بود. من هيچ جوره حاضر به پوشيدن مقنعه سفيد نبودم.
در کنار دبستان من، هنرستاني بود که توجهم هميشه جلب دخترانش بود که  موهايشان را فرق از وسط باز مي کردند و بخشي از بلندي اش از پشت مقنعه ي مشکي مي آوردند و با آن مانتوهاي آبي نفتي از بغل چاک خورده سر کوچه مي ايستادند و سرخوشانه مي خنديدند. خيلي هايشان را بارها با پسرهايي ديده بودم که تا نزديکي هنرستان با آن ها مي آمدند، در حالي که واژه ي "پسر" براي من و همکلاسي هايم در نهايت در شعرهاي بچگانه اي خلاصه مي شد که با کلمات ديگري چون پتو و تخت همراه بود.
براي من آن دخترهاي هنرستاني چيزي شبيه به نماد بزرگسالي بودند. دخترهايي که زيباتر و کامل تر بود از دخترهاي دبستاني بودند، لباس فرمشان بهتر از من بود، حتما اگر پسري تا نزديکي مدرسه  با آن ها مي آمد دوستشان داشت و چون هميشه خرت و پرت زيادي با خود حمل مي کردند، احتمالا پرمشغله بودند و به زودي هم مي توانستند کاري براي خود دست و پا کنند.
و همه ي اين ها باعث مي شد تا نه سالگي و کودک بودن باعث کسالت من شود. براي بزرگ شدن عجله کنم. مقنعه ي مشکي بپوشم تا شايد مردم خيابان و همسايه ها نفهمند من هنوز در حال يادگيري جدول ضرب هستم.
وقتي مي شنيدم که کسي مي گفت بيست يا بيست و پنج ساله دارد، فکر مي کردم براي خودش کسي است و چيزهايي در زندگي دارد که يک دختر نه ساله حتي نمي تواند خوابش را ببيند. گذشتن از بيست سالگي براي من به معناي شکستن موانع موفقيت و رسيدن به آن بود و همين بود که شوق زود بزرگ شدن را در من ساخت.
حالا بيست و دو ساله ام. حتي دو سال از آن سن رويايي گذشته ام. اما اگر از قبل پي مي بردم که بزرگ شدن يعني هيچ و همين بي اتفاقي و رکود باعث تلخ تر بودنش مي شود، هيچ گاه براي رسيدن به آن، ميان بر نمي زدم و حداقل کودکي ام را مثل يک کودک مي گذراندم. و اصلا شايد همين افکار من بود تا باعث شد من از لحاظ فيزيکي زودتر از بقيه ي همسن و سال هايم رشد کنم.
  هيچ وقت نمي دانستم که روزي بنشينم و در وصف خيالات خام کودکانه ام بنويسم و به تصورات شکست خورده ام پوزخند بزنم.
در بيست و دو سالگي مي دانم، چهره اي که واقعي است را ديگر کسي زيبا نمي داند، لباسي که طرح فلان طراح نيست نمي تواند خوب باشد، پسري که حتي تو را در تمام شهر مي گرداند لزوما دليل بر اين نيست که تو را دوست داشته باشد، دختري هم که با تو همه ي را شهر زيرپا مي گذارد، فقط کافي است تا چهارچرخ تيز پيدا کند، معناي رابطه ها چيزي بيشتر از همان شعري که دبستاني ها مي خواندند نيست و داشتن خرت و پرت، کار کردن و خستگي نمي تواند جز عده اي محدود را به موفقيت برساند.
اين ما هستيم، کساني که اسم "آدم بزرگ" را روي خودمان گذاشته ايم. روزي مي رسد که بزرگتر از امروز مي شويم و از روزهايي که فقط در آن ها درجا زديم، حتي خاطره اي براي پوزخند زدن هم نداريم!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 13:43  توسط تبسم  | 

در یکی از مراکز خرید در حال تماشای ویترین مغازه ها هستم که شخصی آشنا را از دور می بینم. کمی شک دارم، اما معمولا در تشخیص کسی که حتی یک بار هم او را دیده باشم اشتباه نمی کنم، چه برسد به اینکه یکی از آن هایی بوده باشد که خاطرات زیادی با او داشته ام. جلوتر می روم. برای یک لحظه وقتی مرا می بیند تعجب می کند، انگار که او هم شک کرده باشد که من همانی هستم که او می شناخت یا نه. ولی واکنش بعدیمان کاملا قابل پیش بینی بود. یکدیگر را بغل می کنیم و اصلا برایم اهمیتی ندارد که حسابی قدبلندتر از من است و آنجا هم یک محیط عمومی است و حتما در نظر بقیه عمل جلفی است!. بعد از احوالپرسی های همیشگی از هم می پرسیم که چه شد خودمان و بقیه را گم کردیم و هیچ کداممان از یکدیگر خبری نداریم. بهانه های بیخودی می آوریم که می دانیم خودمان نیز باورشان نداریم اما تنها چون بعد از چند سالی همدیگر را می بینیم، به این رسم دروغ هایمان را باور می کنیم. می گوید چه قدر بزرگ و ساده (!) شده ای، دیگر شباهتی به دختری می شناخت ندارم و برای همین شک کرده بود که دوست قدیمی اش را می بیند یا نه، اما لبخندم همانی هست که بود، از همان لبخندهای تقلبی که زیاد تحویل دوستانم می دهم.
شماره های جدید هم را می گیریم و با اشتیاق قول می دهیم تا دیداری دوباره داشته باشیم.
بعد از اینکه می رود، به این فکر می کنم که حتی کمتر از نصف آدم هایی که در گذشته می شناختم، برایم نمانده اند. از آن هایی گرفته که با آن ها چندین سال در مدرسه درس خواندم، آن هایی که بارها با هم به سفر رفتیم، تا آن مجازی هایی که برایم هزاربار بهتر از دوستان حقیقی بودند. دوستانی داشتم که فقط دوست نبودیم بلکه درست مثل یک خانواده با یکدیگر زندگی می کردیم، اما دیگر چیزی نمانده تا حتی چهره هایشان از نظرم محو شود. خیلی از دوستانم را خودم خط زدم و مسلما خیلی وقت ها خط زده شدم و بعضی ها هم بی دلیل از دست رفتند، ممکن است ناگهان پیدا شوند، اما طولی نمی کشد به همان ناکجاآباد گمشده ها برمی گردند، انگار تاریخ انقضای دوستیشان گذشته باشد و برگشتشان دیگر طعم خوشایندی نمی دهد.
به آن هایی فکر می کنم که هر روز، یعنی دقیقا هر روز، می دیدمشان، ولی دیگر نیستند، بدون اینکه حتی کوچکترین مشکلی بینمان به وجود آمده باشد. شاید یک روز همزمان تصمیم گرفتیم که دیگر سراغ یکدیگر را نگیریم و همین می شود از هم بی خبر می مانیم.
و چقدر سخت است وقتی از چنین آدم هایی تنها برایت چند اسم و چند داستان بی سر و ته باقی می ماند تا به یاد آوردنشان بدانی که در اعماق گذشته ت چند روز شادی هم داشته ای، همان روزهای شادی که باعث می شوند تا به امروز سرپا بمانی.
وقتی کسی می رود و دیگر نیست، مثل این می ماند بخشی از وجود من هم با آن ها رفته است، تکه ای از من می میرد. گویی که من هر بار با آمدن و رفتن شخصی دچار دگردیسی می شوم. آن قدر که گاهی باورم نمی شود که آیا واقعا چنین آدم ها و روزهایی وجود داشته اند و نکند این چیزها جزو توهمات من باشد.
و همیشه در میان همه ی این آدم های از دست رفته یک نفر هست که انگار با گذشت این همه روز مغز و قلبت را یک جا در مشتش گرفته و چرخه ی روزهایت را می چرخاند و حتی اگر همه ی آن اسم و داستان ها پاک شوند، چون آن قدر خوب برایت حک شده که برای همیشه خواهد ماند. او احتمالا به حدی خوب و کامل بود که شاید به چیزی شبیه سمبل تبدیل شود.
و همین است که یکی مثل من ترجیح می دهد در خاطرات زندگی کند و کمتر آدم جدیدی را در زندگیش راه دهد. دیگر نه حوصله ای مانده، نه ظرفیت پذیرش خاطره ی جدیدی. وقتی بالاخره قرار است که باز هم آخرش تک و تنها بمانی. شاید شادی بعد از دیدن یک دوست قدیمی بعد از مدت ها دیگر هم به خاطر خود او نباشد، شاید به خاطر برگشت تکه ای از وجود مرده ی من باشد که با بودن او جان می گیرد، اجتمالا عملکردش چیزی شبیه به ماشین زمان است. ولی در آخر می دانم نشستن و گفتن از گذشته ها و تکرار "یادش بخیر" حتی توانایی بازسازی هم ندارد چه رسد به زنده کردن!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 18:36  توسط تبسم  | 



آره...من از همین نسل سوخته ام که با Nothing else matters متالیکا بزرگ شد،
تو هیاهوی LP احساس آرامش کرد،
با Evanescence عشقو شناخت،
با Behind Blue Eyes اشک ریخت،
I walk this empty street رو فریاد کشید،
همون نسلی که صادفانه تلاش کرد "Imagine" رو تصور کنه، اما نتونست.
Imagine there’s No countries
It isn’t hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
آره، من از همون نسلم.
همون که این همه سال امید بست،
اعتماد کرد،
خندید،
فریب خورد،
دفاع کرد،
گریه کرد،
کتک خورد،
افسوس خورد...
Is there anybody in there?
Just nod if you can hear me
همون که هنوزم امید داره،
هنوزم بعضی وقتا دلش تنگ میشه.
she’s hanging
All her hopes on the stars
همون نسلی که بزرگ شده،
پیرتر، پخته تر،
همون که باید تمام عمرشو درس بخونه،
Not for any
Mortal sin but
The wickedness of
My abhorrent face
همون که بین همه ی بدبینی ها، همه ی تحقیرها، همه گناه ها ایستاده و سکوت کرده.
I’m so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
من خسته ام،
می فهمی؟! خیلی خسته.
دیگه از دست دادن Grammy و VMA ناراحتم نمی کنه.
دیگه واسه ندیدن Fashion Show جدید حرص نمی خورم.
دغدغه هام، آرزوهام، بزرگ تر شدن،
خیلی بزرگ تر،
حتی اگه راهی واسه رسیدن بهشون نباشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:20  توسط تبسم  | 

دارم فکر مي کنم که دنيا عجب قوانين برعکسي دارد، البته از آن جايي که هميشه همه چيز از همان ابتدا ناعادلانه بوده، نبايد برايم عجيب باشد.
هر چيزي که بايد باشد نيست، هر چيزي که نبودش لازم است، نيست. هر آن چه که بايد اتفاق بيفتد، مثل رويايي باقي مي ماند که در سال هاي پيري به ياد آن لبخند مي زنيم و هر آن چه نبايد بشود، مي آيد و مايه ي آزار مي شود.
وقتي به خودم و هر چه و هر کسي که در اطرافم هست نگاه مي کنم، فقط مي دانم که بايد کاري کرد. چيزي بيشتر به ذهنم نمي رسد.
کسي که چاق است، غذاي بيشتري مي خورد و عاشق چربي است.
کسي که مانکن خطابش مي کنند، کمي بعد آنورکسيا مي گيرد و دچار لاغري مفرط مي شود.
مردي به خاطر تنها زن و بچه اش، تمام عمرش را در مسير رفت و آمد به خانه و محل کارش مي گذراند.
مردي با هر تماس کوتاه، ميليون ها سود مي کند و هر روزش را در کشوري مختلف با زناني از همان جا مي گذراند.
 دختر زيبايي از زيبايي اش براي التماس به مشتريان براي تست عطر استفاده مي کند.
دختري با صورتي پلاستيکي و زيبايي ساختگي، معروف ترين مدل دنيا مي شود و از صبح تا شب، لبخندش را تقديم به عکاس ها مي کند.
کسي که به دنبال علايقش مي رود، محکوم به نااميدي و شکست مي شود و فرد نادان سرخوشي در جايگاه او کار مي کند.
همه ي انسان هاي خوب را ديوانه صدا مي زنند و آن ها را دچار تنهايي مي کنند.
چيزي که همه ياد مي گيرند، بدگويي است و همچنان در آغوش کشيدنت در نهايت نفرت و در اين بين چيزي که مهم است، نبودنشان در زماني که به آن ها نياز داريم.
به قوي بودن تظاهر مي کنيم، اما نيروي شکست قوي تر از قدرت توخالي ماست.
در پايان همه چيزي که به دست مي آيد، جسمي تنهاست که روزهايش را بدون اميد مي گذراند و آرزوهايش را در زندگي روزمره ي ديگران مي بيند. اين همان زندگي است که هيچ وقت نتوانستيم آن را بفهميم!
به همين سادگي بازنده مي شويم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17:2  توسط تبسم  |