سه شنبه پانزدهم آذر 1390
اگر من به جای یک دهه ی شصتی ایرانی، یک دهه ی شصتی امریکایی بودم!

نمی دانم چه کسی تاس زندگی انسان ها را می اندازد و بر چه جبر یا منطقی شخصی در بهترین موقعیت ممکن متولد می شود و شخصی دیگر در جایی که هر روز آرزوی مرگ می کند. اگر من در روزی که این گونه تصمیمات شکل می گرفت، حاضر بودم، کتابچه ی بزرگ تاریخ آینده را برمی داشتم و حسابی برای خواندنش وقت می گذاشتم. سپس به این امید می نشستم تا آن فرد مورد نظر در مورد محل و تاریخ تولدم از من بپرسد و البته اگر هم این کار را نمی کرد و بدون توجه به خواسته ی من، مرا با یک لگد به چنین جهنم زمینی پرتاب می کرد، همان وسط راه، قبل از اینکه به این مقصد شوم برسم، بند نافم را آزاد می کردم و در حالی که آن را دور گردنم می پیچیدم، سر دیگر آن را به ابری می آویختم تا همان جا بمیرم. نه اینکه مثل الان بدون اطلاع قبلی با وعده های دلخوشکنک مرا به دنیا بفرستند و از اینکه چرا به من حق انتخاب داده نشد، عصبانی باشم.
من اگر جای آن فرد بودم، یک فرم نظرخواهی طراحی می کردم و آن را به همه ی حاضرین می دادم. مثلا آن فرد جلو می آمد و می گفت: نظر ما این است که تو در دهه ی شصت در ایران به دنیا بیایی.
من نیز در آن لحظه چشمانم را می بستم و مروری سریع بر حوادث تاریخی آن دوره می کردم و مطمئنم که با جیغی بنفش چشمانم از هم باز می شد. سپس همان جا زانو می زدم و عاجزانه از او می خواستم، به جای اینکه من یک دهه ی شصتی ایرانی شوم، یک سی سالی به عقب برگردد و مرا در دوره ی مورد علاقه م قرار دهد، به زبان ساده یعنی اینکه من یک دهه ی شصتی امریکایی شوم.
مسئول رسیدگی به فرستادن انسان ها به زمین، کمی فکر می کرد و حتما دلش برایم می سوخت. سپس حتی به جای اینکه مرا با لگد روانه ی زمین کند، راننده ی لیموزین را صدا می زد و مرا به بهترین دوران ممکن می برد. و من از آن جا هم می فهمیدم که بله، حتی تفاوت زمینی شدن یک دهه ی شصتی امریکایی و ایرانی غیرقابل تصور است.
چندی بعد خودم را در خانواده ای با معیارهای کامل دهه ی شصت می دیدم. دختری با موهای فر و زرد و چشم های آبی که در خانه ای شلوغ که با نقاشی های پاپ ارت تزیین شده بود و مادر و پدری که لباس های گلدار و رنگی می پوشیدند که چیزی شبیه لباس های کار امروزی بود. در خانه ی شادمان همیشه صدای رادیو بلند بود و مادرم به دنبال موجی می گشت تا آهنگ های "سوپرمس" را پخش کند و خودش نیز با تصور اینکه "دایانا راس" است، آهنگ ها را فالش می خواند. من نیز تمام آهنگ های "الویس پریسلی"، جانی پرستون" و "بیتل ها" را از حفظ بودم و آخر هفته های که با شورلت پدرم به پیک نیک می رفتیم، من و مادر بر سر موزیک مورد علاقه مان دعوا می کردیم. پدر هم از عشقش به "مرلین مونرو" می گفت و مادرم برایش پشت چشم نازک می کرد. ولی من چند عکس از او دیده بودم که لباسی شبیه به پیراهن سفید مرلین پوشیده بود و احتمالا این عکس را بعد از اغوای پدر انداخته بود. البته من نیز بعدها افسوس می خوردم که کاش مرلین هنوز زنده بود و او را می دیدم.
در زمان کودکی کلکسیون کوچکی از عروسک های "متل" داشتم که وقتی زمان ورود به مدرسه رسید، مجبور شدم که دیگر کمتر به سراغشان برم. خیلی زود تصمیم می گرفتم تا از شر ریاضی و هندسه خلاصه شوم و در مدرسه ی رقص ثبت نام می کردم. در آن جا "چیرلیدر" می شدم و در رویا می دیدم که شاید رقصنده ای معروف و یا حتی بازیگری چون "جین فاندا" شوم.
روزهایی که سرم خلوت بود، چکمه های "go go" و دامن کوتاه می پوشیدم و با دوستانم به کلاب جاز می رفتم و حسابی خوشگذرانی می کردیم و بی توجه به پسرانی که مدل موهایشان کاسه ای بود، می رقصیدیم. اما این بی توجهی ماندگار نبود و زمانی که فکر می کردم قرار است شهر کوچکم را به مقصدی دورتر برای رویایی بزرگ ترک کنم در مجلس رقص سال پایانی دبیرستان وقتی با پیراهن پف دار قرمزم می رقصیدم، عاشق می شدم و ازدواج می کردم.
و به همین راحتی تا به امروز با همسر، فرزندان و نوه ام زندگی می کردم. شاید رویاهایم رنگ واقعیت به خود ندیده بودند و من در هیچ وقت پایم را روی صحنه ی "برادوی" نگذاشته بودم، اما در روزهای پیری برای نوه هایم از آرامش و نشاط روزهای جوانی ام می گفتم و از دردی که از روزهای تولد شروع شد.
جنابی که ما را سر خود به هر جا که دوست داری رها می کنی، اگر می گفتی که شرایط چنین و چنان است، الان هیچ انسان ناراضی و بدبختی روی زمین نداشتیم.
کمی در برنامه هایت تجدید نظر کن.
من اگر جای آن فرد بودم، یک فرم نظرخواهی طراحی می کردم و آن را به همه ی حاضرین می دادم. مثلا آن فرد جلو می آمد و می گفت: نظر ما این است که تو در دهه ی شصت در ایران به دنیا بیایی.
من نیز در آن لحظه چشمانم را می بستم و مروری سریع بر حوادث تاریخی آن دوره می کردم و مطمئنم که با جیغی بنفش چشمانم از هم باز می شد. سپس همان جا زانو می زدم و عاجزانه از او می خواستم، به جای اینکه من یک دهه ی شصتی ایرانی شوم، یک سی سالی به عقب برگردد و مرا در دوره ی مورد علاقه م قرار دهد، به زبان ساده یعنی اینکه من یک دهه ی شصتی امریکایی شوم.
مسئول رسیدگی به فرستادن انسان ها به زمین، کمی فکر می کرد و حتما دلش برایم می سوخت. سپس حتی به جای اینکه مرا با لگد روانه ی زمین کند، راننده ی لیموزین را صدا می زد و مرا به بهترین دوران ممکن می برد. و من از آن جا هم می فهمیدم که بله، حتی تفاوت زمینی شدن یک دهه ی شصتی امریکایی و ایرانی غیرقابل تصور است.
چندی بعد خودم را در خانواده ای با معیارهای کامل دهه ی شصت می دیدم. دختری با موهای فر و زرد و چشم های آبی که در خانه ای شلوغ که با نقاشی های پاپ ارت تزیین شده بود و مادر و پدری که لباس های گلدار و رنگی می پوشیدند که چیزی شبیه لباس های کار امروزی بود. در خانه ی شادمان همیشه صدای رادیو بلند بود و مادرم به دنبال موجی می گشت تا آهنگ های "سوپرمس" را پخش کند و خودش نیز با تصور اینکه "دایانا راس" است، آهنگ ها را فالش می خواند. من نیز تمام آهنگ های "الویس پریسلی"، جانی پرستون" و "بیتل ها" را از حفظ بودم و آخر هفته های که با شورلت پدرم به پیک نیک می رفتیم، من و مادر بر سر موزیک مورد علاقه مان دعوا می کردیم. پدر هم از عشقش به "مرلین مونرو" می گفت و مادرم برایش پشت چشم نازک می کرد. ولی من چند عکس از او دیده بودم که لباسی شبیه به پیراهن سفید مرلین پوشیده بود و احتمالا این عکس را بعد از اغوای پدر انداخته بود. البته من نیز بعدها افسوس می خوردم که کاش مرلین هنوز زنده بود و او را می دیدم.
در زمان کودکی کلکسیون کوچکی از عروسک های "متل" داشتم که وقتی زمان ورود به مدرسه رسید، مجبور شدم که دیگر کمتر به سراغشان برم. خیلی زود تصمیم می گرفتم تا از شر ریاضی و هندسه خلاصه شوم و در مدرسه ی رقص ثبت نام می کردم. در آن جا "چیرلیدر" می شدم و در رویا می دیدم که شاید رقصنده ای معروف و یا حتی بازیگری چون "جین فاندا" شوم.
روزهایی که سرم خلوت بود، چکمه های "go go" و دامن کوتاه می پوشیدم و با دوستانم به کلاب جاز می رفتم و حسابی خوشگذرانی می کردیم و بی توجه به پسرانی که مدل موهایشان کاسه ای بود، می رقصیدیم. اما این بی توجهی ماندگار نبود و زمانی که فکر می کردم قرار است شهر کوچکم را به مقصدی دورتر برای رویایی بزرگ ترک کنم در مجلس رقص سال پایانی دبیرستان وقتی با پیراهن پف دار قرمزم می رقصیدم، عاشق می شدم و ازدواج می کردم.
و به همین راحتی تا به امروز با همسر، فرزندان و نوه ام زندگی می کردم. شاید رویاهایم رنگ واقعیت به خود ندیده بودند و من در هیچ وقت پایم را روی صحنه ی "برادوی" نگذاشته بودم، اما در روزهای پیری برای نوه هایم از آرامش و نشاط روزهای جوانی ام می گفتم و از دردی که از روزهای تولد شروع شد.
جنابی که ما را سر خود به هر جا که دوست داری رها می کنی، اگر می گفتی که شرایط چنین و چنان است، الان هیچ انسان ناراضی و بدبختی روی زمین نداشتیم.
کمی در برنامه هایت تجدید نظر کن.
نوشته شده توسط تبسم در 20:30
|
|
لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم آبان 1390
حمایت از حیوانات خیابانی.

تصور کنید که سیاره ای جدیدی پیدا شود و یا اصلا در نقطه ی ناشناخته ای از زمین، موجوداتی وجود داشته باشند که هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ عقلی نسبت به انسان ها برتری داشته باشند. و این همان زمانی است که ورق برمی گردد، قطعا آن ها حالت ما را به بیگاری و بردگی خواهند کشید. البته در بهترین حالت، اتفاقی به چنین شکلی می افتد و این صورت خوش ماجراست. صورت تلخ قضیه آن است که این موجودات جدید و برتر، به دلیل همان خصوصیاتی که آن ها دارند و ما نداریم، به طور کل وجود انسان ها را نادیده بگیرند و تصور کنند که ما برای آن ها خلق شده ایم و آزادند تا هر طور که بخواهند از ما استفاده کنند، تا جایی که به عنوان غذا به کشتارگاه فرستاده شویم و یا برای لحظه ای خنده و تفریح شکارمان کنند.
این دقیقا همان تصوری است که ما انسان ها از حیوانات داریم و چنین تصوری تنها به خاطر صفت خود ساخته ی "اشرف مخلوقات" (!) است که به خودمان داده ایم و تصور می کنیم که هیچ موجود دیگری حق زندگی ندارد، البته جدا از اینکه تقریبا همه ی ما برای همجنس های خودمان نیز ارزش قائل نیستیم و چنین خصوصیتی در حیوانات وجود ندارد.
این پست به طور تصادفی برابر شد با عید قربانی که اعتقادی به آن ندارم و هیچ وقت در چنین روزی احساس شاد بودن یا چنین چیزی نکردم و نمی خواهم درباره ی آن چیزی بنویسم. انکار نمی کنم که یک انسان گوشتخوارم و به گوشت هم علاقه ی زیادی دارم، اما آرزو می کردم که یک گیاهخوار بودم، اما حداقل به حیواناتی که در کوچه و خیابان می بینم، حق زندگی می دهم. می دانم کافی نیست، اما نمی دانم که چه طور وجدان بعضی از فلان های انسان نما به خود اجازه می دهد تا با سگ ها و گربه های خیابانی چنین رفتاری داشته باشند و آن ها را زیر چرخ های اتومبیلشان له کنند و با دوستانشان بخندند و در جواب کارشان بشنوند که "به به عجب دستی در رانندگی داری و چه قدر شیرینی"!!
بارها در کوچه و خیابان جسد گربه هایی را دیدم که در گوشه ای افتاده بودند و یکی از همنوعشان ناباور از مرگ آن یکی، نگران در کنارش بود. امروز هم به دلیل دیدن عکسی که در ابتدای متن قرار دادم، به یاد یکی دیگر از ضعف های فرهنگی مان افتادم. در جایی که کسی با زور هم به قوانین عمل نمی کند، کاش حداقل چیزی شبیه حمایت از حیوانات خیابانی داشتیم تا تعداد چنین بی وجدان هایی کمتر بود!
این دقیقا همان تصوری است که ما انسان ها از حیوانات داریم و چنین تصوری تنها به خاطر صفت خود ساخته ی "اشرف مخلوقات" (!) است که به خودمان داده ایم و تصور می کنیم که هیچ موجود دیگری حق زندگی ندارد، البته جدا از اینکه تقریبا همه ی ما برای همجنس های خودمان نیز ارزش قائل نیستیم و چنین خصوصیتی در حیوانات وجود ندارد.
این پست به طور تصادفی برابر شد با عید قربانی که اعتقادی به آن ندارم و هیچ وقت در چنین روزی احساس شاد بودن یا چنین چیزی نکردم و نمی خواهم درباره ی آن چیزی بنویسم. انکار نمی کنم که یک انسان گوشتخوارم و به گوشت هم علاقه ی زیادی دارم، اما آرزو می کردم که یک گیاهخوار بودم، اما حداقل به حیواناتی که در کوچه و خیابان می بینم، حق زندگی می دهم. می دانم کافی نیست، اما نمی دانم که چه طور وجدان بعضی از فلان های انسان نما به خود اجازه می دهد تا با سگ ها و گربه های خیابانی چنین رفتاری داشته باشند و آن ها را زیر چرخ های اتومبیلشان له کنند و با دوستانشان بخندند و در جواب کارشان بشنوند که "به به عجب دستی در رانندگی داری و چه قدر شیرینی"!!
بارها در کوچه و خیابان جسد گربه هایی را دیدم که در گوشه ای افتاده بودند و یکی از همنوعشان ناباور از مرگ آن یکی، نگران در کنارش بود. امروز هم به دلیل دیدن عکسی که در ابتدای متن قرار دادم، به یاد یکی دیگر از ضعف های فرهنگی مان افتادم. در جایی که کسی با زور هم به قوانین عمل نمی کند، کاش حداقل چیزی شبیه حمایت از حیوانات خیابانی داشتیم تا تعداد چنین بی وجدان هایی کمتر بود!
نوشته شده توسط تبسم در 23:31
|
|
لینک به این مطلب
جمعه بیست و نهم مهر 1390
روز غذا
آقتاب که از پنجره ی اتاقم وارد می شود، چشمانم خود به خود باز می شوند. سعی می کنم خودم را از شر نور زیر پتو پنهان نکنم، اما بی فایده است. خواب که از چشمانم بپرد، به هیچ ترفندی برنمی گردد. ساعت هفت و پانزده دقیقه است. دستی به شکمم می کشم. بدجوری گرسنه ام. از قرار معلوم تا عصر هم کسی در خانه نیست. مدت زیادی است که غذای درست و حسابی نخورده ام، پس دیگر وقتش رسیده تا کمی به خودم برسم. دلم یک صبحانه ی مفصل می خواهد. می دانم که باید چه بخورم. با سرعت برق از تختم بیرون می آیم و حاضر می شوم. کیف پولم را برمی دارم و از خانه بیرون می زنم.
می روم به کله پزی محل. از پشت شیشه که به داخل نگاه می کنم، جز چند مرد کسی را نمی بینم. شاید خنده دار باشد تا یک دختر بنشیند و کله پاچه بخورد. اما گرسنگی مهم تر از فکر مردم است. خیالم را راحت می کنم و وارد می شوم. دو زبان و یک بناگوش و یک پاچه سفارش می دهم. مردها و فروشنده زیرچشمی نگاهی به من می اندازند. نمی فهمم که منافات دختر بودن با کله پاچه در چیست. اما جدا از این ها کله پاچه از آن چیزهایی که با خوردنش با چند نفر پایه می چسبد. حیف که نمی شد هیچ بخت برگشته ای را سر صبح بیدار کنم و با خودم بیاورم.
سفارشم که حاضر می شود، حسابی به آن نمک می پاشم و با اشتها برای خودم لقمه می گیرم. عجب می چسبد! چطور بعضی ها می توانند غذا به این خوبی را دوست نداشته باشند. هر چند که از طرفداران پر و پا قرص فست فودم، اما واقعا غذاهای اصیل، سنتی و محلی چیز دیگری است.
در همین فکرها هستم که ظرقم خالی می شود. حساب می کنم و از آنجا خارج می شوم. آنقدر احساس سیری می کنم که شاید نتوانم تا عصر چیزی بخورم. اما می خواهم که امروز برایم "روز غذا" باشد.
خوشبختانه یا متاسفانه در عین اینکه بسیار بدغذا هستم و اکثر غذاها را دوست ندارم مگر آنکه به طرز بسیار خوبی پخته شده باشد، اما آدم شکمویی نیز هستم. مرزهای گوشتخواری و گیاهخواری را قبول ندارم و هیچ وقت نمی توانم طعم لیست بلندبالایی از غذاهای خوشمزه را فراموش کنم. هر چند که می توانم بدن سالم تری را داشته باشم. به قول معروف غذا را باید برای لذتش خورد و نه برای سیر کردن شکم. این تبلیغ های انواع رژیم لاغری هم در من کارساز نیست و همیشه ی خدا چند کیلو اضافه وزن داشته ام.
به سوپرمارکت می رسم. امروز "روز غذا"ی من است. هر چه دلم بخواهد امروز می خورم.
می روم به کله پزی محل. از پشت شیشه که به داخل نگاه می کنم، جز چند مرد کسی را نمی بینم. شاید خنده دار باشد تا یک دختر بنشیند و کله پاچه بخورد. اما گرسنگی مهم تر از فکر مردم است. خیالم را راحت می کنم و وارد می شوم. دو زبان و یک بناگوش و یک پاچه سفارش می دهم. مردها و فروشنده زیرچشمی نگاهی به من می اندازند. نمی فهمم که منافات دختر بودن با کله پاچه در چیست. اما جدا از این ها کله پاچه از آن چیزهایی که با خوردنش با چند نفر پایه می چسبد. حیف که نمی شد هیچ بخت برگشته ای را سر صبح بیدار کنم و با خودم بیاورم.
سفارشم که حاضر می شود، حسابی به آن نمک می پاشم و با اشتها برای خودم لقمه می گیرم. عجب می چسبد! چطور بعضی ها می توانند غذا به این خوبی را دوست نداشته باشند. هر چند که از طرفداران پر و پا قرص فست فودم، اما واقعا غذاهای اصیل، سنتی و محلی چیز دیگری است.
در همین فکرها هستم که ظرقم خالی می شود. حساب می کنم و از آنجا خارج می شوم. آنقدر احساس سیری می کنم که شاید نتوانم تا عصر چیزی بخورم. اما می خواهم که امروز برایم "روز غذا" باشد.
خوشبختانه یا متاسفانه در عین اینکه بسیار بدغذا هستم و اکثر غذاها را دوست ندارم مگر آنکه به طرز بسیار خوبی پخته شده باشد، اما آدم شکمویی نیز هستم. مرزهای گوشتخواری و گیاهخواری را قبول ندارم و هیچ وقت نمی توانم طعم لیست بلندبالایی از غذاهای خوشمزه را فراموش کنم. هر چند که می توانم بدن سالم تری را داشته باشم. به قول معروف غذا را باید برای لذتش خورد و نه برای سیر کردن شکم. این تبلیغ های انواع رژیم لاغری هم در من کارساز نیست و همیشه ی خدا چند کیلو اضافه وزن داشته ام.
به سوپرمارکت می رسم. امروز "روز غذا"ی من است. هر چه دلم بخواهد امروز می خورم.
نوشته شده توسط تبسم در 22:23
|
|
لینک به این مطلب
پنجشنبه هفتم مهر 1390
آخرین نفس های دنیای مجازی...
آب، برق، گاز و بنزین سهمیه بندی شدند. دختر و پسر و زن و مرد از هم تفکیک شدند و حتی بعد از سال ها زندگی مشترک احساس غریبگی می کنند. و به طور خلاصه مثل زندانی هایی که غل و زنجیر شده سهمی کم از هر چیز با قیمت بالا دریافت می کنیم و یا از آن جدایمان کردند.
و حالا نوبت به جیره بندی ونی پنی انن است. روزی یک الی دو ساعت. و طولی نمی کشد تا در راستای هدفی بزرگ که همان اینترانت ملی (!) است، همین هم قطع می شود.
البته در کشوری که بالای %80 مردمش هنوز نمی دانند اینترنت چیست و نهایت استفاده ای که از آن کنند، ثبت نام کنکور است، اصلا هیچ اطلاعی از این موضوع ندارند و رخ دادن یا ندادن آن هیچ فرقی برایشان ندارد. تنها دو میلیون جوانی که به هر دلیلی مشترک ثابت اینترنت هستند، از این قضیه اسیب خواهند دید، به خصوص افرادی که شغل اینترنتی دارند یا کسی مثل من که از 10 سال پیش به اینترنت اعتیاد دارد.
حیف که در بلاگفا می نویسم، وگرنه می توانستم به اندازه ی 10 پست اعصاب خط خطی ام را توصیف کنم. فقط می دانم که به زودی روزی می رسد که می بینم دیگر نیازی به کامپیوتر ندارم.
پ.ن: اگر فیلم فوق العاده ی "V for Vendetta" را ندیده اید، پیشنهاد می کنم که حتما ببینید. صحبت های شخصیت "وی" در شبکه ی اضطراری لندن به طور عجیبی به درد جماعت ما می خورد.
و حالا نوبت به جیره بندی ونی پنی انن است. روزی یک الی دو ساعت. و طولی نمی کشد تا در راستای هدفی بزرگ که همان اینترانت ملی (!) است، همین هم قطع می شود.
البته در کشوری که بالای %80 مردمش هنوز نمی دانند اینترنت چیست و نهایت استفاده ای که از آن کنند، ثبت نام کنکور است، اصلا هیچ اطلاعی از این موضوع ندارند و رخ دادن یا ندادن آن هیچ فرقی برایشان ندارد. تنها دو میلیون جوانی که به هر دلیلی مشترک ثابت اینترنت هستند، از این قضیه اسیب خواهند دید، به خصوص افرادی که شغل اینترنتی دارند یا کسی مثل من که از 10 سال پیش به اینترنت اعتیاد دارد.
حیف که در بلاگفا می نویسم، وگرنه می توانستم به اندازه ی 10 پست اعصاب خط خطی ام را توصیف کنم. فقط می دانم که به زودی روزی می رسد که می بینم دیگر نیازی به کامپیوتر ندارم.
پ.ن: اگر فیلم فوق العاده ی "V for Vendetta" را ندیده اید، پیشنهاد می کنم که حتما ببینید. صحبت های شخصیت "وی" در شبکه ی اضطراری لندن به طور عجیبی به درد جماعت ما می خورد.
نوشته شده توسط تبسم در 21:42
|
|
لینک به این مطلب
شنبه دوم مهر 1390
دانشجوی سینما می شویم...!
بعد از گذشت 4 سال از فارغ التحصیلی دبیرستان، یک سال و اندی وقت تلف کردن در رشته ای که دوستش نداشتم و دو سال دست و پا زدن بی وقفه در کنکور هنر و خیلی از مسائل جانبی مربوط به آن، بالاخره توانستم در رشته ی سینمای دانشگاه سوره و نمایش تهران مرکز قبول شوم و در نهایت سینما را انتخاب کردم.
ممکن است که بعضی از خوانندگانم بگویند که بعد از این همه به آب و آتش زدن نتوانست به دانشگاه بهتری برود. خب این دیگر دست من نیست، وجود هزاران مشکل در سیستم غلط اموزشی و جبرهای حاکم، نمی تواند همه ی افراد را به خواسته هایشان برساند و وقتی می بینم که با تلاش های زیاد به طلا نمی رسم، به قول معروف نباید فرصت های نقره ای رو از دست دهم و لزوما همه ی کسانی که فقط چون رتبه ی زیر بیست آوردند و وارد دانشکده ی سینمای تئاتر شدند، دلیل بر این است که جزو استعدادهای برتر سینما هستند، البته این به این معنی نیست که منکر تلاش آن ها در درس خواندن و هوش خوبشان شوم. مثلا شانس هم نقش زیادی دارد. خوشبختانه دانشگاه نقش زیادی در تعیین آینده ی شغلی ندارد، به خصوص در رشته ی هنر و بدتر از این دانشگاه های کشوری که هیچ بهایی به هنر نمی دهد.
می دانم قرار نیست که در دانشگاه حلوا پخش کنند و همه چیز به فعالیت خودم بستگی دارد، اما خوشحالم که از چند روز دیگر کلاس هایم شروع می شوند، هر چند که به جای فعالیت در کارگاه های اموزشی باید از تئوری و تاریخ سینما بخوانیم.
اما خوشحال بودنم به معنی احساس رضایت نیست و به نظر من بین این دو فاصله ی زیادیست، و این بیشتر یک جور خوشحالیست که از روی اجبار به وجود آمده.
هدف من تئاتر بود، هنوز نمی دانم که موفق به قبولی در مصاحبه برای شروع آن در نیمه ی دوم سال می شوم یا نه، اما همچنان امید زیادی دارم. چون به قول خیلی از دانشجوهای هنر تا دو بار در کنکور هنر شرکت نکنی، در آن چیزی که می خواهی قبول نمی شوی.
پ.ن: دوستان کنکور هنری، به دلیل پایین آمدن بیش از حد ظرفیت ها، فقط و فقط برای دو رقمی درس بخوانید. از رشته های تجسمی و متمرکز خبر زیادی ندارم. اما برای قبولی در رشته ی تئاتر دانشگاه های سراسری نیاز به رتبه ی زیر دویست، سینما زیر 20 و سینما و تئاتر دانشگاه سوره زیر 300 دارید.
هر روز یک بازی جدید از کنکور هنر می بینیم، پس سعی کنید بهترین رتبه را کسب کنید، تا خیالتان از بابت مصاحبه و ازمون عملی راحت باشد!
شرکت در کنکور آزاد را هم فراموش نکنید، هر چند که از امسال رکورد شهریه ی بالا را زده است.
ممکن است که بعضی از خوانندگانم بگویند که بعد از این همه به آب و آتش زدن نتوانست به دانشگاه بهتری برود. خب این دیگر دست من نیست، وجود هزاران مشکل در سیستم غلط اموزشی و جبرهای حاکم، نمی تواند همه ی افراد را به خواسته هایشان برساند و وقتی می بینم که با تلاش های زیاد به طلا نمی رسم، به قول معروف نباید فرصت های نقره ای رو از دست دهم و لزوما همه ی کسانی که فقط چون رتبه ی زیر بیست آوردند و وارد دانشکده ی سینمای تئاتر شدند، دلیل بر این است که جزو استعدادهای برتر سینما هستند، البته این به این معنی نیست که منکر تلاش آن ها در درس خواندن و هوش خوبشان شوم. مثلا شانس هم نقش زیادی دارد. خوشبختانه دانشگاه نقش زیادی در تعیین آینده ی شغلی ندارد، به خصوص در رشته ی هنر و بدتر از این دانشگاه های کشوری که هیچ بهایی به هنر نمی دهد.
می دانم قرار نیست که در دانشگاه حلوا پخش کنند و همه چیز به فعالیت خودم بستگی دارد، اما خوشحالم که از چند روز دیگر کلاس هایم شروع می شوند، هر چند که به جای فعالیت در کارگاه های اموزشی باید از تئوری و تاریخ سینما بخوانیم.
اما خوشحال بودنم به معنی احساس رضایت نیست و به نظر من بین این دو فاصله ی زیادیست، و این بیشتر یک جور خوشحالیست که از روی اجبار به وجود آمده.
هدف من تئاتر بود، هنوز نمی دانم که موفق به قبولی در مصاحبه برای شروع آن در نیمه ی دوم سال می شوم یا نه، اما همچنان امید زیادی دارم. چون به قول خیلی از دانشجوهای هنر تا دو بار در کنکور هنر شرکت نکنی، در آن چیزی که می خواهی قبول نمی شوی.
پ.ن: دوستان کنکور هنری، به دلیل پایین آمدن بیش از حد ظرفیت ها، فقط و فقط برای دو رقمی درس بخوانید. از رشته های تجسمی و متمرکز خبر زیادی ندارم. اما برای قبولی در رشته ی تئاتر دانشگاه های سراسری نیاز به رتبه ی زیر دویست، سینما زیر 20 و سینما و تئاتر دانشگاه سوره زیر 300 دارید.
هر روز یک بازی جدید از کنکور هنر می بینیم، پس سعی کنید بهترین رتبه را کسب کنید، تا خیالتان از بابت مصاحبه و ازمون عملی راحت باشد!
شرکت در کنکور آزاد را هم فراموش نکنید، هر چند که از امسال رکورد شهریه ی بالا را زده است.
نوشته شده توسط تبسم در 18:17
|
|
لینک به این مطلب
