دنیا را وارونه دیدم. دور از آن چیزی که تصورش میکردم. و احساسی که هرگز به من وفادار نبود در تمامی این روزها و سالها. آدمهایی که اصلا شبیه حرفهایشان نبودند. و رویاهایی که آویزان ماندند برای پیوستن به حقیقتی کاذب. من ماندم و یک عزمی که جزمش کردم برای فراموشی همه ی این شب و روزها. اما باور نمیکنی که چقدر سخت است. بی شباهت به مخلوط کردنِ رنگها رویِ پالت نقاشی نیست برایِ یک خاکستری جانانه. برای یک پرتره ی ناب مثل همان عکسهای آتلیه ات. فکر کن!!! جای من اگر بودی و انگیزه ات را جمع میکردی حتی ٬ باز هم پای رفتنت شل بود. نصیحتم میکنی شاید اما درمان دردم را که نمیدانی، که غروبها که دلم میگیرد و دلم می خواد دستهایم را بگیرد و از کنج همه ی دلتنگی ها بیرونم بکشد. که وقتی همان دختر ثکثی میشوم و میخزم زیر پتویش و بی شرمانه ترین الفاظ را کنار گوشش زمزمه میکنم ٬ دوست داشتنی ترین دختر دنیایش باشم. که بداند من عاشق شب بیداری و فیلمهای رمانتیک هستم و دلم میخواهد سرم را روی پایش بگذارم و مجبورش کنم تا ته فیلم را با من تماشا کند و دلم از گوشواره هایِ دختر تویِ فیلم بخواهد. دلم یک آدم خاکستری جانانه میخواهد. که مثل خودِ خودِ من باشد.
درست یادم نمیاد...شاید 12 سالم بود
شایدم 13...اون زمان تنها سایتی که سرویس وبلاگ رو میداد پرشین بلاگ بود...می تونم
به صراحت بگم شاید فقط چیزی در حد 500 وبلاگ وجود داشت و اکثرشم موضوعات شخصی داشت...من
زیاد نت گردی میکردم...کم سن ترین اما فعالترین عضو بزرگترین فاروم فارسی به اسم
گفتمان بودم که البته 3 سالی هست که بسته شده...با اولین وبلاگی که آشنا شدم وبلاگ
دختری به اسم نیلوفر بود...فکر میکنم سه سال از من بزرگتر بود...درباره ی هالیوود
می نوشت...نوشته هاشو دوس داشتم و از خواننده هاش شده بودم...اون موقع ستاره های
نوپای هالیوود مثل همه ی نوجوونای دنیا برام جذابیت داشتن...منم خیلی دلم میخواس
مثل نیلوفر وبلاگ بنویسم اما بلد نبودم و دلمم نمیخواس از کسی راهنمایی بگیرم...یه
روز اتفاقی پرشین بلاگ رو باز کردم و سعی کردم ثبت نام کنم...اون موقع اصلا فکر
نکردم که این اسم و ادرسی که واسه وبلاگ میذارم واسه همیشه موندنیه...آدرس وبلاگم
شد http://shina204.persianblog.ir...
که البته هنوزم نمیدونم چرا این اسم و شماررو انتخاب کردم...ترجمه های روونم،
عکس های خوب و مطالب کمیاب درباره ی خواننده ی محبوب اون زمانم یعنی بریتنی اسپیرز
و البته کپی برداری های که از نوشته های من می شد و این قضیه همیشه باعث عصبانیت
من می شد، باعث شده بود که تو اینترنت معروف شم...نوشتن تو هر سنی و درباره ی هر چیزی
بقیه دوس داشتن باعث می شد من حس خوبی داشته باشم...تو همون گفتمان با "پارمیدا"
آشنا شدم...من اصولا زود با همه بر می خوردم...پارمیدا رو خیلی دوس داشتم...خیلی
زود با هم صمیمی شدیم...من دوستی های اینترنتی زیادی داشتم ولی با هیچ کدومشونو جز
پارمیدا خیلی وقته دیگه نمی بینم...چون عملا دوستیه ما شکل اینترنتی خودشو از دست
داد و تبدیل به یک دوستی واقعی شد...مدت زیادی از عضویتش تو سایت نمی گذشت که اونم
وبلاگر شد...اونم مثل من در این زمینه خیلی خوب بود...
حدود سه سال پیش
بود که من دیگه دختربچه ای نبودم که عاشق هالیوود باشه و گرایشم کاملا تغییر کرده
بود و یک سالی می شد که فقط از روی عادت و به خاطر خواننده هام می نوشتم...تو این یه
سالم چند بار بی خبر رفتم و اومدم تا اینکه دیگه برنگشتم...
دلیلشم واضح
بود...من جذب یک گروه آلمانی به اسم توکیوهتل شده بودک که تنها یک ماه از شکل گیریشون
می گذشت...هم سن خودم بودن...دوس داشتنی...سبک عالی...متفاوت...اون موقع فن کلاب
آلمانیشون جمیعت کمی داشتم...اونجا عضو شدم...تنها عضو ایرانی و در اوایل آسیایی
که باعث تعجب همه بود...با توکیوهتل تونستم آلمانی یاد بگیرم، با دوست صمیمی بچگیشون
که مدیر فن کلاب هم بود اشنا شم، از کل دنیا دوست پیدا کنم، برنده ی مسابقات مختلف
از جمله بهترین ویدئوی طرفداران به مناسبت تولد دوقلوهای کاولیتز، پازل کریسمس،
گرافیک و...بشم و یا عکسمو روی تابلوی 150 متری طرفداران یا موزاییک 2000 قطعه ای
و یا کتاب بهترین طرفداران ببینم...من همیشه سعی کرده بودم بهترین باشم...اما حدود
یک سال و نیم پیش دقیقا از وقتی که به امریکا رفتن، دیگه پسرای قدیمی و دوس داشتنی
من نبودن...اونا دیگه حکم یه کالای تجاری رو برای یونیورسال داشتن و منم دیگه نمی
تونستم مثل قبل دوسشون داشته باشم...متاسفانه برخلاف شعاری که خودم همیشه میگم که
هر هنرمندی رو باید در حد یک هنرمند دوس داشت و بس....من نمیتونم اینطوری باشم و
همیشه احساس میکنم یک کسی رو به عنوان یک انسان دوس دارم و نه تنها کسی میخونه یا
بازی میکنه...ولی از اونجایی که تو یه برهه ی زمانی خیلی برام اهمیت داشتن هنوزم
از همون بریتنی تا بیل رو دوس دارم و واسشون احترام قائلم.
فکر می کنم
نوشتنم درباره ی فعالیت های اینترنتیم که هیچ افتخاریم نداره و یک سری احساسات شخصیه
که شاید برای بعضیا خنده دارم باشه، زیاد شده و مطمئنم براتون کسل کننده س...اما اینا
همش مقدمه بود و قضیه ی اصلی!
من و پارمیدا تو
تمام این مدت با هم دوست بودیم و صمیمی تر از اونیکه بتونید فکرشو بکنید...من و
پارمیدا معمولا سلیقه ی مشترکی در زمینه ی فیلم و موسیقی نداریم...شاید
اگه داشتیم همه ی اون کارایی که اون بالا ازشون نوشتم رو با هم انجام می دادیم...تا
اینکه یک روز به یک علاقه ی مشترک رسیدیم...صادقانه بگم که همه چیز از اول جنبه ی
شوخی داشت...اما خود به خود جدی شد...از اونجایی که من عادت کردم کاری رو که شروع
می کنم باید توش بهترین باشم و حالا فرقی میکنه فضاش بخواد مجازی باشه یا حقیقی و
پارمیدا هم به خاطر شباهت اخلاقی زیادمون همین حس رو داره، رفته این جریان از حالت
شوخی خارج شد!
همون طور که
گفته بودم من به خوشحال کردن آدما علاقه ی زیادی دارم...احساس کردم کارای منو پارمیدا
باعث شده خیلیا خوشحال بشن و دوسمون داشته باشن...تمام سعیمون رو کردیم بهترین
فضارو بسازیم چون نقطه نقطه ی اونجا واسمون باارزش بود...می تونم بگم تقریبا خیلی
از کارای اینترنتیمونو بیخیال شده بودیم و به اونجا رسیدگی می کردیم...حتی پارسال
که من به دلیل اینکه دانشجوی یه شهر دیگه شدم و به اینترنت دسترسی آنچنانی نداشتم
و کلا شاید 5-6 پست داشته باشم، پارمیدا کم نذاشت و جای خالی نفر دومی احساس نمی
شد...لحظه لحظه ی اون مکان و هر چیزی که بهش وابسته س واسمون خاطره س...به هر حال
در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه و هر اتفاق جزئی میتونه خیلی چیزارو تغییر
بده...من دلیل بی علاقگی به رشته ی مترجمی زبان بعد از سه ترم دارم انصراف میدم و
سراغ چیزی که همه و مهمتر از همه خودم ایمان دارم که می تونم موفق بشم میرم...یعنی
رشته هنر و شاخه فیلمنامه نویسی...برای همین مجبورم یه برنامه ریزی زمانی مناسب
داشته باشم تا بتونم به همه ی کارام برسم و باید اعتراف کنم هیچ وقت مثل الان عاشق
درس خوندن نشده بودم...غیر از اون یه سری کار گرافیکی سفارشی هم انجام میدم...پارمیدا
هم به دلایل درسهاش و کار در آموزشگاه عکاسی به اندازه ی من سرش شلوغه...باید بگم
این اصلی ترین دلیل برای یه خداحافظی موقت باشه...برای همین من یکی از بهترین
دوستام به اسم "متین" درخواست کردم هوای اونجارو داشته باشه...اداره ی
اونجا در زمانی که امتحانات ترمش نزدیکه و هیچ آشنایی با فضای وبسایت نداره اصلا
آسون نیس...اما قبول کرد...الانم اون از من درخواست کرد که یه توضیح تکمیلی
بدم...نمی دونستم چند نفر ممکنه از این رفتن ناراحت بشن و برای همین تصمیم گرفتم نرم
و کامنتارو بخونم...اما با توجه به کامنت های خصوصی که اینجا دریافت کردم و
درخواست متین به اینکه این رفتن واقعا حیفه و بهتره حداقل یه پاسخی برای این همه
احساسات قشنگ داشته باشیم، کامنتهارو خوندم...نمیدونم واقعا چی بگم...توقع این همه
محبت رو نداشتم...فقط میشه گفت متشکرم از این همه احساس...منو پارمیدا واقعا از اینکه
بعد از این همه خوشحال کردنا، باعث ناراحتی خوانندگان ثابتمون شده بودیم، احساس
خوبی نداریم و اینکه بعضیارو واقعا بیشتر از یک عده دیگه ناراحت کردیم، شرمنده ایم...و دیگه اینکه نوشتن در اونجا بیشتر یه کار دلیه و من هیچ وظیفه ای ندارم!
میخوام بهتون یه
قول دخترونه بدم تا ثابت شه فقط قولای مردونه(اونم فقط بر حسب افسانه ها) مورد اطمینان
نیس...فقط کافیه یه کم دیگه صبر کنید تا من از این سردرگمی دربیام و سعی می کنیم
اونجا مثل قبل بشه و البته با یه سری کارایی که قراره تو یکی دو ماه آینده انجام
بدیم، شاید بهتر از گذشته بشه و کسایی رو خوشحال کنه.
*******
پ.ن1: شاید
براتون جالب باشه وبلاگهای قدیمی منو ببینید، البته اینها فعال نبودن و از روی
سرگرمی می نوشتم و مربوط به سال 83 هستن.
پ.ن2: ممکنه یک
عده که حتی جرئت گفتن اسمشونم نداشتن و در هر صورت حرفاشون برام بی اهمیته، بازم این
دلایل رو باور نکن و بگن چرا وبلاگ شخصی من آپ میشه و اونجا دست دوستمه و بعد نتیجه
گیری کنن رفتن ما یه جور بازیه...باید بگم ملب وبلاگ شخصی میتونه در کمتر از 5 دقیقه
آپدیت بشه و کاملا بدون فکر و قاعده...اما اونجا فضاش حداقل برای من و پارمیدا و یه
عده ی خاص رسمیه و باید برای پیدا کردن مطالب وقت گذاشته بشه و در ضمن ما نفگتیم
داریم از نت خداحافظی می کنیم...در هر صورت می تونین تا شهریور صبر کنید و نتیجه
کنکورو ببینید و باورتون شه!!
پ.ن3: دلم نمی خواس حرفای اینجا با مسائل مربوط به سایتم قاطی شه اما مجبور بودم بنویسم.
- از همه ی تخیلات فانتزی من که بگذریم بالاخره موفق به تماشای فیلم "new moon" از سری داستان محبوبم "twilight" شدم...البته نسخه ی فیلمبرداری شده از روی پرده بود اما با این حال و با توجه به چنین خصوصیتی کیفیت نسبتا خوبی داشت. تا بیست دقیقه اول فیلم ذره ای از هیجانت کم نمی شود، اما با خداحافظی ادوارد و شروع افسردگی های بلا و رابطه ی عاطفی اش با جیکوب ، فیلم کمی خسته کننده می شود...البته ناگفته نماند این قضیه در کتاب خیلی غیرقابل تحمل تر بود. اما با برگشت دوباره ی آلیس و سکانس های فوق العاده زیبای مربوط به ولتوری ها، فیلم به اوج خود می رسد. من "کریس ویتز" را به خاطرات نظریات زیبایش و احترام خاصی که به بازیگران و خانوم مایر قائل است دوست دارم، اما او شایستگی کارگردانی این مجموعه ی عظیم را نداشت و باعث شد فیلم از نظر کارگردانی و بازی بازیگران دارای سطحی ضعیف باشد...کمپانی سامیت هم حامی خوبی برای فیلم نبود و حتی برای درامد کاذب بخش اول این فیلم را دوباره اکران کرد. فیلمنامه و دیالوگ ها، به خصوص دیالوگهای عاشقانه ی ادوارد بسیار سطحی و ابتدایی بود...انتظار بیشتری می رفت! جلوه های ویژه بسیار عالی بود...صحنه های مربوط به گرگینه ها و پرش بلا به رودخانه فوق العاده بود. اگر وقتش بود، حتما یک وبلاگ توایلاتی می زدم از آنجا که من یک توایلاتر واقعی هستم(احتمالا همین جا زیاد خواهم نوشت)...اما جمله ی آخرم درباره ی این فیلم فقط این است که من با دیدن دومین فیلم و مجموعه و شروع کردن به خواندن کتاب "midnight sun" که پنجمین کتاب این مجموعه از زبان ادوارد است، به طور وصف ناپذیری شیفته ی شخصیت ادوارد شدم...یعنی امکان دارد شخصی انقدر دوست داشتنی باشد؟ البته اشتباه نشود، منظور من رابرت پتینسون نیست...من او را به اندازه ی یک بازیگر خوب دوست دارم و در اینجا منظور من فقط شخصیت داستانی ادوارد است.
- یک دی وی دی دیگر هم دیدم...اتفاقا آن هم اقتباسی از یکی دیگر از کتابهای محبوبم است....اقتباسی از کتاب "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" با فیلمی به نام "Veronicka Decides To Die". به شما توصیه می کنم این فیلم را ببینید...البته اگر عاشق این کتاب نیستید و یادر کل داستان های روانشناسی را دوست ندارید این فیلم حوصله تان را سر می برد...به خصوص که اصلا از "سارا میشل گیلر" که بازیگر نقش ورونیکاست، خوشتان نیاید. در اینجا باید بگویم من یک ادوارد محبوب دیگر پیدا کردم و آن هم یک ادوارد اسکیزوفرنیک...چقدر جالب، گویا همه ی ادواردها قرار است دارای شخصیت های متفاوت باشند. در ضمن، من علاقه ی خاصی به فیلم های اقتباسی ندارم، ولی دیدن صحنه های حقیقی یک داستان خوب لذت بخش است.
- "2012" و "Wrong Turn 3" را هم گرفتم. اما وقت نشد ببینم و نظری نمی دهم. البته مطمئنم هر دو فیلم را دوست خواهم داشت.
- و یک موضوعی که به فیلم ربطی ندارد. چرم هم امسال به شدت مد شده...هنوز برای خرید نرفته ام...یکی از دوستانم کاپشنی خریده بود که به قول معروف "خیلی شاخ بود" و من هم اتفاقی عکسش را در اینترنت پیدا کردم(البته اگر دقیقا همین مدل نباشد، مدلش به همین نزدیک است)...گفتم شما هم ببینید.
نمیدانم شب گذشته را چطور گذراندم و کی خوابم برد، اما چیزی که می دانم این است که خیلی بی سابقه صبح زود از خواب بیدار شدم و مطمئنم دلیل آن چیزی جز استرس شب قبل نبود. بعد از اینکه صبجانه ی سبکی خوردم، سریعا به اتاقم برگشتم تا خودم را حاضر کنم. جایی که قرار بود بروم به تعداد بی شماری دختر و پسر وجود داشته باشد، اما برایم خیلی مهم بود که جزو بهترین ها باشم حتی اگر به چشم نیایم. تصمیم گرفتم شلوار جین فیت کاتم و تی شرت مشکی دوست داشتنی ام را بپوشم. موهای بلوندم را هم به شکل ساده ای اتو کشیدم. حالا به نظرم قیافه ی خوبی داشتم. وقت زیادی را برای گذراندن وقت جلوی آینه نداشتم. پس دیگر وقت را تلف نکردم و از خانه خارج شدم. باید قبل از ظهر به لس آنجلس می رسیدم. در تمام طول راه استرس و هیجان عجیبی داشتم. چند ماهی صبر کرده بودم، حالا موعدش رسیده بود و من در کمال ناباوری در مسابقه ای که کمپانی "سامیت" در فیس بوک برگزار کرده بود، برنده بلیط ویژه ی اکران خصوصی شده بودم. بله...شاید قابل درک نباشد...اما من یکی از طرفداران خوش شانسی بودم برای دیدن فیلم "New Moon" آن هم در روز اول اکران به لس آنجلس می رفتم. مهم ترین نکته این بود که امروز قرار بود عوامل و بازیگران فیلم هم حضور داشته باشند. اووه...واقعا شگفت انگیز بود. متوجه زمان نبودم...به وست وود رسیده بودم...سریعا یک تاکسی کرایه کردم و به مکان مورد نظر رفتم. باورم نمی شد چه می دیدم...همان طور که حدس زده بودم تعداد طرفداران بی شمار بود. بیشترشان هم مونث بودند و به سختی می شد پسر یا مردی پیدا کرد و جالب بود از هر رده ی سنی از 10 تا 40 سال بینشان دیده می شد. با تحویل بلیط هایم یک دستبند صورتی به نشانه ی اینکه جزو تماشاچیان هستم را به من دادند. همه پشت میله ها منتظر رسیدن بازیگران بودیم. هیجان طرفداران وصف نشدنی بود. هنوز ظهر بود و قرار بودیم مراسم فرش قرمز از عصر اغاز شود. برایم شمارش زمان سخت بود و تنها چیزی که کمی آرامش بخش بود حرف زدن با طرفداران بود...البته بعضی از آنها فراتر از حد دیوانه بودند و این غیرقابل تحمل بود. به عصر نزدیکتر می شدیم و هرکس یکی از کتابهای "استفنی مایر" یا پوسترهایی از بازیگران را برای گرفتن امضا در دست گرفته بود. خیلی ها هم دوربین آورده بودند. البته من زیاد به این چیزها اهمیت نمی دادم، چون قدرت خاطره سازی در ذهنم را داشتم. اما از آنجایی که جلد سوم کتاب را سه جلد دیگر بیشتر دوست داشتم، "Eclipse" را با خودم آوردم تا اگر شد حداقل امضایی داشته باشم. *********** باورم نمی شد چه می دیدم...بازیگران یکی یکی وارد می شدند...کم کم داشت گروهشان تکمیل می شد...اصلا انتظار دیدن همه ی آنها را نداشتم...انسان ها، ولتوری ها، گرگینه ها، کالن ها، خون آشام ها...همه را می دیدم. کریستین استوارت یک پیراهن بلند زیبا پوشیده بود...عاشق چهره ی یخ او بودم...آرزو میکردم کاش او را با استایل "جون جت" می دیدم...باورم نمی شد او همان بلا بود...زیاد مغرور به نظر نمی رسید البته شاید او هم زیاد از حد هیجان زده بود. تایلور را دوست نداشتم اما دیدن او خالی از لطف نبود...زیاد برایم مهم نبود، همان چند دفعه ای هم که نگاهم به او افتاد به دلیل اینکه تمام مدت مراسم را با کریستین بود. رابررررت...همانطور که حدس می زدم دوست داشتنی ترین شخصیت فیلم بود...انگار از قدیم با غرور بیگانه بود...در تمام مدت می خندید...صمیمی تر از این حرفها به نظر می رسید...غیر قابل درک بود که این موجود مهربان همان پسری باشد که هر روز بالای 25000 دختر را جلوی درب خانه ش تحمل کند. نکته ی جالب توجه هم این بود کریس و راب، برای دقیقه ای در کنار هم حاضر نشدند، حتی برای یک عکس!...عوضش کریس و تایلور زوج شده بودند و من واقعا این قضیه را دوست ندارم....البته شاید برای شکل نگرفتن شایعات کریس و راب کنار هم دیده نشدند. قطعا بهترین توصیف را استفانی مایر برای الیس کالن یا همان اشلی کرده است...او واقعا همانند یک پری ظریف بود...بهترین لباس را بین زنها پوشیده بود و واقعا باوقار به نظر می رسید...با امت و جاسپر هم حسابی جور شده بود. نیکی رید هم برخلاف شخصیت روزالی دختری مهربان بود...لباس بانمکی هم پوشیده بود. پیتر هم با همسرش آمده بود...واقعا همسر جذابی داشت...البته اگر آن صحنه های رمانتیکشان را در میان جمیعت نادیده بگیریم، واقعا می درخشیدند. داکوتا هم خیلی کوچک به نظر می رسید و به شدت مرا به یاد دخترخاله ام می انداخت. ................... ............. ....... تعداد افراد حاضر آنقدر زیاد بود که فکر میکنم من واقعا درست نتوانستم در ذهنم خاطره سازی کنم. در آخر هم اکثر بازیگران فیلم از جمله رابرت و کریستین برای حاضرین صحبت کردند و گفتند واقعا از دیدن این جمیعت حتی بعد از کنفرانس های دور دنیایشان هیجان زده اند. فیلم و کلا داستان دوم را به اندازه اولی دوست نداشتم...بی صبرانه منتظر "Eclipse" می مانم.تصور اینکه بلا خوش آشام بشود واقعا برایم لذت بخش است.
============================== پ.ن1: سوءتفاهم نشود...من هنوز ایرانم و نه له لس آنجلس رفتم و نه به هیچ کجای دیگر. امروز روز اکران خصوصی "ماه نو" بود و از آنجا که من به طور حرفه ای معتاد این فیلم هستم، همه ی این حرفها زائده ی تخیلات من از روی عکس های منتشر شده از این مراسم بود. فیلم به طور رسمی از روز شنبه در سراسر دنیا اکران می شود.
پ.ن2: "ماه نو" حتی در کشورهای مثل لبنان، هند و دوبی هم اکران می شود. جای تاسف است که فیلمی که قرار است به طور حتم پرفروشترین فیلم سال 2009 باشد و یا فیلمهای از این قبیل مثل "هری پاتر" در ایران اکران نمی شود. البته با این قیچی کردن ها، همان بهتر که اکران نداشته باشیم و نسخه ی روی پرده ای را ببینیم!
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 |
درباره وبلاگ
دچار يعني عاشق..... و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد و چه فکر نازک غمناکي و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست خوشا به حال گياهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روي شانه آنهاست نه وصل ممکن نيست هميشه فاصله اي هست و عشق صداي فاصله هاست صداي فاصله هايي که غرق ابهامند نه صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند و با شنيدن يک هيچ مي شوند کدر هميشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست ....... ....