|

دلم برای خودم می سوزد...هر روز باید تصویر کریه تری از تو ببینم و اما بیش از دیروز عاشقت باشم...حرصم می گیرد از اینکه این حس هر روز بیشتر از گذشته جان می گیرد و با تو جلو می رود و همچنان من از درون تهی می شوم...دیگر درد را نمی فهمم...دیگر قلبی برایم نمانده که از ان بنویسم...هیچوقت در این 20 سال به چنین نقطه ای نرسیده بودم...تنم سرد است...حس و حال هیچ کاری را ندارم...موهایم اشفته است...انقدر که از دستانم پای این کیبورد لعنتی کار کشیده ام، انگشتانم کبود شده و ناخن هایم کج و کوله...پای چشمانم کبود است...اینها اغراق نیستند...اصلا مهم نیست نوشته ی مزخرفم بخواهد ادبی شود یا نه...چون دوستی که پا به پای من و این احساس بود، خوب می داند من مدتی زیادی است که برای خالی کردن عقده هایم به نوشتن پناه می برم...عقده هایی که می توانستند فرصت ها و روزهای طلایی قشنگی باشند که تبدیل به ماندگارترین خاطرات زندگی احمقانه ی من شوند...اما حیف که فقط در رویا خلق شدند و همان جا هم دفن شدند و این شد که الان اسمشان را می شود گذاشت عقده! میدونی...این منم که بازی را باختم...اما هنوز هم با دلخوشخنک های ساده لوحانه شاد می شوم...من برای داشتن تو به هر سلامی در زندگی ام، دست خداحافظی تکان دادم...اما تو چیکار کردی؟...تمام خواسته های مرا سرکوب کردی...دلم می خواست حس خوب دوست داشتن را از نزدیک لمس کنم اما تو این اجازه را ندادی...گذاشتی در میان رویاهای بی سر و تهم دست و پا بزنم...آنقدر دست و پا بزنم که حتی فرصت این زندگی حقیرانه نیز از من گرفته شود...دست خودت نیست...یکی می گفت لقب "گربه صفت" خیلی به دخترها می آید...اما الحق تو یک ورژن اریجینال از گربه صفت بودنی...اصلا سردسته ی آنهایی...زیادی سرکش شدی...میدانی چرا؟...چون به تو بیش از هر کس و ناکسی اهمیت دادم...تو لیاقت این همه احساس صادقانه را نداشتی...چند روز پیش جمله ی قشنگی شنیدم...اینکه "هیچ وقت یک زن نمی تواند یک دوست صمیمی یا یک چیزی در مایه های فرشته نجات باقی بماند"...هر چند من به این سطح هم نرسیدم...اما.... از سرکوب این احساسات زنانه خسته شدم...من همیشه "مرد" بودم...اما دیگر نمی توانم مرد باشم...این حقیقت زنانگی من نیست...من باید جور دیگری باشم...از اینکه فکر می کنم و می بینم و می دانم که حقیقت این است که هر کسی می تواند، هر طور که بخواهد و با رضایت کامل خودت، تو را تجربه کند و برود و شاید هم عاشقت شود، هر شب در این تنهایی بی پایان اشک می ریزم...مشمئز می شوم از اینکه حتی فکر کنم تو دست آن عجوزه ها را می گیری، چه برسد به چیزهای دیگر...احساسم مقدس است...اما گاهی آرزو می کردم کاش عروسکی بودم...هر طور راحتی فکر کن...من کسی بودم که به عشق و عاشقی ادم و عالم از سر غرور می خندیدم...اما دیگر سراغی از غرور از من نگیر...خیلی وقت است لهش کردم...در اوج خفت زندگی می کنم و این یعنی درد! دلم می خواهد تنها پسر کوچولوی زندگیم را در آغوش بگیرم...چشمانم را ببندم و احساس نکنم بزرگ شده...بخندد و من دیوانه وار نگاهش کنم و مواظب باشم مبادا قلبم از شور این عشق به خاطر تپش هایی بیش از سرعت مجاز، بنزین کم اورد و از جا کنده شود...چون دلم نمی خواهد بمیرم...چون به زمان زیادی برای عشق ورزیدن نیاز دارم...دلم می خواهد صبح که شد برایش میز رنگارنگی از بهترین صبحانه های دنیا رو بچینم تا مبادا وقتی سرکار می رود گرسنه بماند...بعد هم با مشت و لگد سعی کنم بیدار شود...نه...فایده ندارد...اما وقتی بوسیدمش بیدار می شود...دستش را بگیرم و پرتش کنم دستشویی تا دست و رویش را بشوید...بعدم با دیدن میز صبحانه ذوق کند و حسابی بخورد و منم فقط خوردنش را تماشا کنم...البته شاید برایش لقمه هم گرفتم...ساعتش را نگاه کند و بگوید حسابی دیرش شده...منم از اینکه دوباره می خواهد مرا تنها بگذارد بشینم کف زمین و عین بچه ها غر بزنم...اما بیاید و با کمی خودشیرینی مرا راضی کند که سعی می کند زود برگردد...با اینکه دلم برایش خیلی تنگ می شود اما چاره ای جز قبول کردن ندارم...موقع رفتن حسابی همدیگر را در اغوش می گیریم و بندبند وجود یکدیگر را می بوسیم...به هر حال به زور هم که شده از اغوش من خودش را رها می کند و می رود...از پنجره نگاهش میکنم که سوار ماشینش می شود...باز هم کلی سرعت گرفت...باید بشینم و تمام روز نگران باشم مباد اتفاقی برایش نیفتد...یک چیزی را یادم رفت...ناهار را که نیست...اما شام چی؟...زنگ میزنم و می پرسم شام چی دوست دارد...زیاد از این سوال خوشش نمیاید، چون هنوز دست پختم را دوست ندارد...منم که از آشپزی متنفرم...اما دارم سعی می کنم یک آشپز حرفه ای شوم و برایش غذاهای جور واجور درست کنم...می گوید امشب دوست دارد غذای مورد علاقه ی مرا بخورد...بسیار خب...حرفی نیست...کتاب آشپزی را با اموخته های خودم ترکیب می کنم و سعی می کنم تا یک قرمه سبزی خوشمزه درست کنم.....و زمان می گذرد...خانه بدون وجودش سرسام آور است...اما دیگر چیزی نمانده که بیاید...حس جاذبه ام خیلی قوی است...بوی نزدیک شدنش به خانه را احساس می کنم...شام خوبی تدارک دیده ام...در را باز می کند...وای...چقدر خوشحالم....دوباره می بینمش...می دانم بعد از خوردن شام، شب هزاران بار شیرین تر می شود. ....................... .............. ........ و من از خواب می پرم! این همه چیزهایی است که میخواستم...یک دوستی که فرا سوی صمیمیت باشد. می بینی...دوباره خیالبافی کردم...با همه ی بدی هایت باید بگویم...دوستت دارم واژه بی ارزشی است...چون من تو را می پرستم.
|